شمارهٔ ۲۴۳
چو دستان برکشد مرغ صراحیبرآید نوحهٔ مرغ از نواحی
قدح در ده که چشم مست خوبانقد اتّضحت لنا ای اتّضاح
الا والله لا اسلو هواهمو لا اصبوا الی قول اللّواح
ملامت میکنندم پارسایانالام الام فی حبّ الملاح
کجا قول خردمندان کنم گوشکه سکران نشنود گفتار صاحی
عدولی عن محبتم فسادیو موتی فی مضاربهم صلاحی
دلم جان از گذار دیده در باختولیس علیه فیه من جناح
زهی از عنبر سارا کشیدهرقم بر گرد کافور رباحی
مغلغلةٌ الی مغناک منّیهنا من مُبلغ شروی الرّیاح
چه مشک آمیزی ای جام صبوحیچه عنبر بیزی ای باد صباحی
تَهبّ نسائم و الورقُ ناحتو شوّقنی الصّبوح الی الصّباح
بده ساقی که گل برقع برافکندو فاح الرّوض و ابتسم الاقاحی
ز میخواران کسی را همچو خواجوندیدم تشنه بر خون صراحی