شمارهٔ ۲۴۲
آتش اندر آب هرگز دیده ئیعنبر اندر تاب هرگز دیده ئی
چون دهان بر لعل شورانگیز اوپسته و عنّاب هرگز دیده ئی
شد نقاب عارضش زلف سیاهشام بر مهتاب هرگز دیده ئی
سنبل پرتاب هرگز چیده ئینرگس پر خواب هرگز دیده ئی
نرگسش در طاق ابرو خفته استمست در محراب هرگز دیده ئی
شد دلم مستغرق دریای عشقذرّه در غرقاب هرگز دیده ئی
در غمش خواجو چو چشم خونفشانچشمه ی خوناب هرگز دیده ئی