شمارهٔ ۲۳۸
دی آن بت کافر بچه با چنگ و چغانهمی رفت بسر وقت حریفان شبانه
بر لاله زنیلش اثر داغ صبوحیبر ماه ز مشکش گره جعد مغانه
یاقوت بمی شسته و آراسته خورشیدمرغول گره کرده و کاکل زده شانه
زلف سیهش را در شوریده گرفتارتیر مژه اش را جگر خسته نشانه
بگشوده نظر خلق جهانی ز کنارهبر بوده میانش دل خلقی ز میانه
من کرده دل صدر نشین را سوی بحرینبا قافله ی خون ز ره دیده روانه
جامی می دوشینه بمن داد و مرا گفتخوش باش زمانی و مکن یاد زمانه
دوران همه در دست و تو در حسرت درمانعالم همه دامست و تو در فکرت دانه
حیفست تو در بادیه و ز بیم حرامیبی وصل حرم مرده و حج بر در خانه
خواجو سخن از کعبه و بتخانه چه گوئیخاموش که این جمله فسونست و فسانه
رو عارف خود باش که در عالم معنیمقصود توئی کعبه و بتخانه بهانه