گنج

شمارهٔ ۲۳۱

۱۱ بیت
زهی جمال تو خورشید مشرق دیدهبتنگی دهنت هیچ دیده ی نادیده
سواد خطّ تو دیباچه صحیفه ی دلهلال ابروی تو طاق منظر دیده
مه جبین تو بر آفتاب طعنه زدهگل عذار تو بر برگ لاله خندیده
ز شور زلف تو در شب نمی توانم خفتز دست فکر پریشان و خواب شوریده
اگر بهیچ نگیری مرا نیرزم هیچوگر پسند تو گردم شوم پسندیده
تو خامه ی دو زبان بین که حال درد فراقچگونه شرح دهد با زبان ببریده
چو من که دید زبان بسته ئی و گاه خطابسخنوری زنی کلک بر تراشیده
گهی که وصف سر زلف دلکشت گویمشود زبان من دلشکسته پیچیده
از آن سیاه شد آنزلف مشکبار که هستبچین فتاده و بر آفتاب گردیده
بدیده ی تو که اندم که زیر خاک شومشوم نظاره گر دیده ی تو دزدیده
چو شد غلام تو خواجو قبول خویشش خوانکه ملک دل بتو دادست و عشق بخریده