گنج

شمارهٔ ۲۱۷

۹ بیت
زهی خطی بخطا برده سوی خطّه ی چینگرفته چین بدو هندوی زلف چین برچین
نموده لعل لبت ثلثی از خط یاقوتبنفشه ات خط ریحان نوشته بر نسرین
چو صبحدم متبسّم شدی فلک پنداشتکه از قمر بدرخشید رشته ی پروین
ز لعل دختر رز چون مراد بستانمکه کشف آن نکند محتسب برای رزین
عجب ز جادوی مستت که ناتوان خفتهنهاده است کمانش مدام بر بالین
چه شد که با من سرگشته کینه می ورزیز ذرّه مهر نباشد بهیچ رو در کین
اگرچه رفت بتلخی درین طلب فرهادنرفت از سر او شور شکّر شیرین
گل ارچه هست عروس تتق نشین چمنگلی چو ویس نباشد بگلستان رامین
چو در سخن ید بیضا نموده ئی خواجوچگونه نسبت شعرت کنم بسحر مبین