گنج

شمارهٔ ۱۹۸

۱۱ بیت
نسیم باد بهاری وزید خیز ندیمبیار باده که جان تازه می شود ز نسیم
مریض شوق نباشد ز درد عشقش باکقتیل عشق نباشد ز تیغ تیزش بیم
گر از بهشت نگارم عنان بگرداندبروز حشر من و دوزخ و عذاب الیم
ز خاک کوی تو ما را فراق ممکن نیستچنانک فرقت درویش از آستان کریم
کمان بسیم بسی در جهان بدست آیدنه همچو آن و کمان هلال شکل و سیم
چنین که بر رخ زردم نظر نمی فکنیمعینست که چشمت نه برزرست و نه سیم
کنونکه بلبل باغ توام غنیمت دانکه مرغ باز نیاید بآشیانه مقیم
اگرچه پشّه نیارد شدن ملازم بازمرا بمنزل طاوس رغبتیست عظیم
ز آهم آتش نمرود بفسرد آندمکه در دلم گذرد یاد کوه ابراهیم
نسیم باد صبا گر عنان نرنجاندپیام من که رساند بدوستان قدیم
بیا و خیمه بصحرای عشق زن خواجوکه طبل عشق نشاید زدن بزیر گلیم