گنج

شمارهٔ ۱۹۴

۱۲ بیت
من همان به که بسوزم ز غم و دم نزنمورنه از دود دل آتش بجهان در فکنم
همچو شمع ار سخن سوز دل آرم بزباندر نفس شعله زند آتش عشق از دهنم
مرد و زن بر سر اگر تیغ زنندم سهلستمن چو مردم چه غم از سرزنش مرد و زنم
هر کرا جان بود از تیغ بگرداند رویوانکه جان می دهد از حسرت تیغ تو منم
تن من گرچه شد از شوق میانت موئینیست بی شور سر زلف تو موئی ز تنم
اثری بیش نماند از من و چون بازآئیاین خیالست که بینی اثری از بدنم
عهد بستی و شکستی و ز ما بگسستیعهد کردم که دگر عهد تو باور نکنم
چون توانم که دمی خوش بزنم کاتش عشقنگذارد که من سوخته دل دم بزنم
اگر از خویشتنم هیچ نمی آید یاددوستان عیب مگیرید که بی خویشتنم
می نوشتم سخنی چند ز درد دل خویشدفتر از خون دلم پر شد و تر شد سخنم
ایکه گفتی که بغربت چه فتادی خواجوچکنم دور فلک دور فکند از وطنم
در پی جان جهان گرد جهان می گردمتا که پوشد سر تابوت و که دوزد کفنم