شمارهٔ ۱۸۵
امروز که من عاشق و دیوانه و مستمکس نیست که گیرد بشرابی دو سه دستم
ای لعبت ساقی بده آن باده ی باقیتا باده پرستی کنم و خود نپرستم
با خود چو دمی خوش ننشستم بهمه عمربرخاستم از بند خود و خوش بنشستم
گر بیدل و دینم چه بود چاره چو اینمور عاشق و مستم چه توان کرد چو هستم
می برد دلم نرگس مخمورش و می گفتکای همنفسان عیب مگیرید که مستم
رفتی و مرا بر سر آتش بنشاندیباز آی که از دست تو بر خاک نشستم
چون حلقه ی گیسوی تو از هم بگشودماز کفر سر زلف تو زنّار ببستم
در چنبر گردون زدمی چنگ بلاغتبا این همه از چنبر زلف تو نجستم
تا در عقب پیر خرابات نرفتماز درد سر و محنت خواجو بنرستم