شمارهٔ ۱۷
پیش صاحبنظران ملک سلیمان بادستبلکه آن است سلیمان که ز ملک آزادست
آن که گویند که بر آب نهاد است جهانمشنو ای خواجه که چون درنگری بر بادست
هر نفس مهر فلک بر دگری میافتدچه توان کرد چو این سفله چنین افتادست
دل در این پیرزن عشوهگر دهر مبندکاین عروسیست که در عقد بسی دامادست
یاد دار این سخن از من که پس از من گویییاد باد آن که مرا این سخن از وی یادست
آن که شدّاد در ایوان ز زرافکندی خشتخشت ایوان شه اکنون ز سر شدّادست
خاک بغداد به مرگ خلفا میگریدورنه این شطّ روان چیست که در بغدادست
گر پر از لالهٔ سیراب بود دامن کوهمرو از راه که آن خون دل فرهادست
همچو نرگس بگشا چشم و ببین کاندر خاکچند روی چو گل و قامت چون شمشادست
خیمهٖٔ انس مزن بر در این کهنه رباطکه اساسش همه بیموقع و بیبنیادست
حاصلی نیست به جز غم ز جهان خواجو راشادی جان کسی کو ز جهان آزادست