شمارهٔ ۱۵
هرکه در عهد ازل مست شد از جام شرابسر ببالین ابد باز نهد مست و خراب
بیدلان را رخ زیبا ننمائی بچه وجهعاشقانرا ز در خویش برانی ز چه باب
می پرستان همه مخمور و عقیقت همه میعالمی مرده ز بی آبی و عالم همه آب
سر کوی خط و قدّت چمن و سنبل و سروسمن و عارض و لعلت شکر و جام شراب
دل ما بی لب لعل تو ندارد ذوقیهمه دانند که باشد ز نمک ذوق کباب
هر که در آتش سودای تو امروز بسوختظاهر آنست که فردا بود ایمن ز عذاب
گرچه نقش تو خیالیست که نتوان دیدنهمه شب چشم توام مست نمایند بخواب
تر شود دم بدمم خرقه ز خون دل ریشزانک رسمست که بر جامه فشانند گلاب
پیر گشتی بجوانی و همانی خواجودو سه روزی دگر ایام بقا را دریاب