شمارهٔ ۱۲۹
نسیم باد صبا جان من فدای تو بادبیا گرم خبری زان نگار خواهی داد
حدیث سوسن و گل با من شکسته مگویکه بنده با گل رویش ز سوسنست آزاد
ز دست رفتم و در پا فتاد کار دلمبساز چاره ی کارم کنون که کار افتاد
چو غنچه گاه شکر خنده سرو گلرویمزبان ناطقه دربست چون دهان بگشاد
چو از تموّج بحرین چشمم آگه شدچو نیل گشت زرشک آب دجله ی بغداد
بخون لعل فرو رفت کوه سنگین دلچو در محبّت شیرین هلاک شد فرهاد
کدام یار که چون در وصال کعبه رسدز کشتگان بیابان فرقت آرد یاد
روم بخدمت یرغوچیان حضرت شاهکه تا از آن بت بیدادگر بخواهم داد
اگرچه رنج تو بادست در غمش خواجوبباد ده دل دیوانه هرچه بادا باد