شمارهٔ ۱۱۵
دامن گل نبرد هر که ز خار اندیشدمهره حاصل نکند هر که زمار اندیشد
دُر نیارد بکف آنکس که ز دریا ترسدنخورد باده هر آنکو ز خمار اندیشد
هر کرا نقش نگارنده مصوّر گرددنقش دیوار بود گو زنگار اندیشد
تو چه یاری که نداری غم و اندیشه ی یاریاری آنست که یار از غم یار اندیشد
در چنین وقت که از دست برون شد کارممن بیچاره کئم چاره ی کار اندیشد
هر که سر در عقب یار سفر کرده نهاداین خیالست که دیگر ز دیار اندیشد
در چنین بادیه کاندیشه ی سر نتوان کردبار خاطر طلبد هر که ز بار اندیشد
انک شد بیخبر از زمزمه ی نغمه ی زبرتو مپندار که از ناله ی زار اندیشد
گر تو صد سال کنی ناله و زاری خواجوگل صد برگ کی از بانگ هزار اندیشد