شمارهٔ ۱۱۰
ای که هردم عنبرت بر نسترن چنبر شودسنبل از گل برفکن تا خانه پُرعنبر شود
از هزاران دل یکی را باشد استعداد عشقتا نگویی در صدف هر قطرهای گوهر شود
هرکه را وجدی نباشد کی بغلتاند سماعآتشی باید که تا دودی به روزن بر شود
چشم را دربند تا در دل نیاید غیر دوستگر دَرِ مسجد نبندی سگ به مسجد در شود
از دو عالم دست کوته کن چو سرو آزادهوارکآنک کوتهدست باشد در جهان سرور شود
نور نَبْوَد هر درونی را که در وی مهر نیستآتشی چون برفروزی خانه روشنتر شود
مؤمنی کو دل به دست عشق بترویی سپردگر به کفر زلفش ایمان آوَرَد کافر شود
مینویسم شعر بر طومار و میشویم به اشکبر امید آنک شعر سوزناکم تر شود
همچو صبح ار صادقی خواجو مشو خالی ز مهرکآنک روزی مهر ورزیدست، نیک اختر شود