شمارهٔ ۱۱
رفت دوشم نفسی دیدهٔ گریان در خوابدیدم آن نرگس پر فتنهٔ فتّان در خواب
خیمه بر صحن چمن زن که کنون در بستاننتوان رفت ز بوی گل و ریحان در خواب
بود آیا که شود بخت من خسته بلندکآیدم قامت آن سرو خرامان در خواب
ای خوشا با تو صبوحی و ز جام سحریپاسبان بیخبر افتاده و دربان در خواب
فتنه برخاسته و بادهپرستان در شورشمع بنشسته و چشم خوش مستان در خواب
آیدم زلف تو در خواب و پریشانم ازینکه بود شور و بلا دیدن ثعبان در خواب
صبر ایوب بباید که شبی دست دهدکه رود چشمم از اندیشهٔ کرمان در خواب
بلبل دلشده چون در کف صیاد افتادباز بیند چمن و طرف گلستان در خواب
دوش خواجو چو حریفان همه در خواب شدندنشد از زمزمهٔ مرغ سحرخوان در خواب