شمارهٔ ۱۰۴
شام شکستگانرا هرگز سحر نباشدوز روز تیره روزان تاریکتر نباشد
هر کو ز جان بر آمد از دست دل ننالدوانکو ز پا در آمد در بند سر نباشد
پیر شرابخانه از باده ی مغانهتا بیخبر نگردد صاحب خبر نباشد
در بزم دردنوشان زهد و ورع نگنجددر عالم حقیقت عیب و هنر نباشد
هرکو رخ تو جوید از مه سخن نگویدوانکو قید تو بیند کوته نظر نباشد
در اشک و روی زردم سهلست اگر ببینیزانرو که چشم نرگس بر سیم و زر نباشد
یک شمّه زین شمائل در شاخ گل نیابییک ذرّه زین ملاحت در ماه و خور نباشد
مطبوع تر ز قدّت سرو سهی نخیزدشیرین تر از دهانت تنگ شکر نباشد
چون عزم راه کردم بنمود زلف و عارضیعنی قمر بعقرب روز سفر نباشد
گفتم دل من از خون دریاست گفت آریهمچون دل تو بحری در هیچ بر نباشد
گفتم که روز عمرم شد تیره گفت خواجوبالاتر از سیاهی رنگی دگر نباشد