گنج

شمارهٔ ۱۰۲

۹ بیت
یاد باد آن شب که دلبر مست و دل در دست بودباده چشم عقل می‌بست و در دل می‌گشود
بوی گل شاخ فرح در باغ خاطر می‌نشاندجام می، زنگ غم از آئینه جان می‌زدود
مه فرو می‌شد گهی کو پرده در رخ می‌کشیدصبح بر می‌آمد آن ساعت که او رخ می‌نمود
کافر گردنکشش بازار ایمان می‌شکستجادوی مردم فریبش هوش مستان می‌ربود
از عذارش پرده گلبرگ و نسرین می‌دریدو ز جمالش آبروی ماه و پروین می‌فزود
همچو سرمستان دلم تا صبحدم در باغ وصلاز رخ و زلفش سخن می‌چید و سنبل می‌درود
گر شکار آهوی صیاد او گشتم چه شدور غلام هندوی شب‌باز او بودم چه بود
چون وصال دوستان از دست دادم چاره نیستچون به غفلت عمر بگذشت این زمان حسرت چه سود
گفتم آتش در دلم زد روی آتش رنگ توگفت خواجو باش کز آتش ندیدی بوی دود