گنج

شمارهٔ ۱

۲۱ بیت
بی طلب در نظر ‌نیاید یاربی طرب برگ گل نماید خار
هست مقصود ما ازین گفتارطلب ای عاشقان خوش رفتار
طرب ای نیکوان شیرین کار
بینوائیم و از نوا فارغدردمندیم و از دوا فارغ
تا به کی خسته و ز شفا فارغدر جهان شاهدی و ما فارغ
در قدح جرعه ئی و ما هشیار
یار ما دوست روی دشمن خوستسرو ما گلعذار سوسن بوست
چون مراد دل از جهان همه اوستزین سپس دست ما و دامن دوست
بعد ازین گوش ما و حلقه ی یار
ما که در کیش یار قربانیمبری از جسم و فارغ از جانیم
چون درین خاکدان به زندانیمخیز تا ز آب دیده بنشانم
گرد این خاک توده ی غدّار
یکنفس گر خلاف نفس کنیمچون ملک شور در فلک فکنیم
از عدم دم زنیم و دم نزنیمترکتازی کنیم و بر شکنیم
نفس زنگی مزاج را بازار
بلبلان مطربان بستانندمطربان بلبلان مستانند
بمی آنها که می پرستانندگر ترا از تو پاک بستانند
دولت آن دولتست و کار آن کار
خیز خواجو بعزم عالم جانرخش همّت برون جهان ز جهان
چون نهادی قدم درین میدانپای بر جای باش و سر گردان
چون سکون و تحرّک پرگار