شمارهٔ ۲
کس نیست که گوید ز من آن ترک ختاراگر رفت خطائی
باز آی که داریم توقع ز تو یارابا وعده وفائی
منداز بنام من دل سوخته فلفلبر آتش رخسار
کافتاده دل از دانه ی مشکین تو ما رادر دام بلائی
امروز منم چون خم ابروی تو در شهرمانند هلالی
تا دیده ام آن صورت انگشت نما راانگشت نمائی
باز آی که سر در قدمت بازم و جان رادر پای سمندت
جون می ندهد دست من بی سر و پا راجز نعل بهائی
در شهر شما قاعده باشد که نپرسنداز حال غریبان
آخر چه زیان مملکت حسن شما رااز بی سر و پائی
تا چند مخالف زنی ای مطرب خوشگویدر پرده ی عشّاق
بنواز زمانی من بی برگ و نوا رااز بانگ نوائی
زین پیش نهان چند توان داشتن آخردر دل غم هجران
دانم که سرایت کند این درد نگارایک روز بجائی
در ظلمت اسکندرم از حسرت لعلتماننده ی خواجو
لیکن چکنم چون نبود ملکت دارادر خورد گدائی