گنج

شمارهٔ ۸۵

۸ بیت
آنزمان مهر تو می جست که پیمان می بستجان من با گره زلف تو در عهد الست
نو عروسان چمن را که جهان آرایندبا گل روی تو بازار لطافت بشکست
دلم از زلف کژت جان نبرد زانک دروهندوانند همه کافر خورشید پرست
چشم مخمور تو گر زانکه ببیند در خوابهیچ هشیار دگر عیب نگیرد بر مست
خسروانند گدایان لب شیرینتخسرو آنست که او را چو تو شیرینی هست
دلم از روی تو چون می نشکیبد ز آنرویببرید از من و در حلقه ی زلفت پیوست
دوش گفتم بنشین زانک قیامت برخاستفتنه برخاست چو آن سرو خرامان بنشست
زاده ی خاطر خواجو که بمعنی بکرستحیف باشد که برندش بجهان دست بدست