شمارهٔ ۷۲
تا کی ندهی داد من ای داد ز دستترحم آر که خون در دلم افتاد ز دستت
تا دور شدی از برم ای طرفه بغدادشد دامن من دجله ی بغداد ز دستت
از دست تو فردا برون داد بخواهمتا چند کشم محنت و بیداد ز دستت
بی شکّر شیرین تو در درگه خسروبر سینه زنم سنگ چو فرهاد ز دستت
گر زانک بپای علمم راه نباشداز دور من و خاک ره و داد زدستت
تا چند کنم ناله و فریاد که در شهرفریادرسی نیست که فریاد ز دستت
هر چند که سر در سر دستان تو کردیمبا این همه دستان نتوان داد ز دستت
از خاک سر کوی تو چون دور فتادیمدادیم دل سوخته بر باد زدستت
زینسان که بغم خوردن خواجو شده ئی شادشک نیست که هرگز نشود شاد زدستت