گنج

شمارهٔ ۳۶۲

۹ بیت
ای رفته پیش چشمه ی نوش تو آب میچشم تو مست خواب و تو مست و خراب می
فرخنده روز آنک بروی تو هر دمشطالع شود ز مطلع جام آفتاب می
اکنون که باد صبح گشاید نقاب گلآب فسرده را ز چه سازی نقاب می
تا کی کنم ز دیده ی می لعل در قدحاز گوهر قدح بنما لعل ناب می
حاجت بشمع نیست که بزم معاشرانروشن بود بتیره شب از ماهتاب می
هر چند گفته اند حکیمان که نافعستمحروریان آتش غم را لعاب می
ساقی ز دور ما قدحی چند در گذارکز بسکه آتشست نداریم تاب می
چشمم نگر ز شوق تو قائم مقام جاماشکم ببین ز لعل تو نایب مناب می
خواجو که هست بر در میخانه خاک راهبا او مگوی هیچ سخن جز ز باب می