شمارهٔ ۳۶۰
چون نیست ما را با او وصالیکاجی بکویش بودی مجالی
زین به چه باید ما را که آیداز خاک کویش باد شمالی
همچون هلالی گشتم چو دیدمبر طرف خورشید مشکین هلالی
جانم ز جانان سر بر نتابدکز جان نباشد تن را ملالی
از شوق لعلش دل شد چو میمیوز عشق زلفش قد شد چو دالی
در چنگ زلفش دل پای بندیبر خاک کویش جان پایمالی
دانی که چونم دور از جمالشاز مویه موئی وز ناله نالی
هر شب خیالش آید بپیشمشخص ضعیفم بیند خیالی
آنکس چه داند حال ضعیفانکو را نبودست یکروز حالی
می رفت خواجو با خویش می گفتکان شد که با او بودت وصالی