شمارهٔ ۳۲۲
اگر تو عشق نبازی بعمر خویش چه نازیکه کار زنده دلان عشق بازی است نه بازی
مرا بجور رقیبان مران ز کوی حبیباندرون کعبه چه باک از مخالفان حجازی
میان حلقه ی رندان مگو ز توبه و تقویبیان عشق حقیقی مجو ز عشق مجازی
مکن ملامت رامین اگر ملازم ویسیمباش منکر محمود اگر مقرّ ایازی
بمیر بر سر کویش گرت بُود سر کویشکه پیش اهل حقیقت شهید باشی و غازی
کنند گوشه نشینان کنج خلوت چشممهزار میخی مژگان بخون دیده ی نمازی
بتیرگی و درازی شب چو دوش ندیدماگرچه زلف تو از دوش بگذرد بدرازی
متاب روی ز مهر ارچه آفتاب منیریبحُسن خویش مناز ارچه در تنعّم و نازی
بسوی ما نظر کن ز روی لطف و کرامتبکوی ما گذری کن ز راه بنده نوازی
بزیر پای تو خواجو اگر چو مور بمیردترا خبر نبُود بر فراز ابرش تازی
اگرچه بلبل باغ محبّتست ولیکنمگس چگونه کند پیش باز دعوی بازی