گنج

شمارهٔ ۲۲۰

۱۲ بیت
یار ما را گر غمی از یار نبود گو مباشور من غمخوار را غمخوار نبود گو مباش
ما چنین بیمار و او از درد ما فارغ ولیگر طبیبی را غم از بیمار نبود گو مباش
در جهان تاتار زلفش عنبرافشانی کندگر نسیم نافه ی تاتار نبود گو مباش
گر جهان بی یار باشد من جهانم از جهانچون سر از دستم شد ار دستار نبود گو مباش
شادی از دینار باشد نیک بختانرا ولیککاش بودی شادی ار دینار نبود گو مباش
گر بدانائی دلم اقرار نارد گو میارور درین کارش غم از انکار نبود گو مباش
منکه از جام می لعل تو مست افتاده امگر مقامم بر در خمّار نبود گو مباش
هر که را بازاریی بیزار کرد از عقل و دیناز سربازار اگر بیزار نبود گو مباش
گر ز می نبود شکیبم یکنفس عیبم مکنمی پرستی گر ز می هشیار نبود گو مباش
چون مرا در دیر جام باده دایم دایرستدر دیارم گر ز من دیار نبود گو مباش
گر غمت گرد از من خاکی برآرد گو بر آرچون تو هستی گر زمن آثار نبود گو مباش
زین صفت کانفاس خواجو مشک بیزی می کندعود اگر در طبله ی عطار نبود گو مباش