شمارهٔ ۲۱۸
دگر وجود ندارد لطیفه ئی ز دهانشز هیچکس نشنیدم دقیقه ئی چو میانش
چه آیتست جمالش که با کمال معانینمی رسد خرد دوربین بکنه بیانش
اگرچه پسته دهان در جهان بسند و لیکنبخنده ی نمکین پسته کم بود چو دهانش
چگونه شرح دهد خامه حال ریش درونمچنین که خون سیه می رود ز تیغ زبانش
شبان تیره خیالست خوابم از غم هجرانولی چه سود که سلطان چه غم بود ز شبانش
کجا سفینه ی صبرم ازین میان بدر افتدچرا که بحر مودّت نه ممکنست کرانش
کسی که با تو زمانی دمی برآورد از دلبرون رود ز دل اندیشه ی زمین و زمانش
گمان مبر که روان نبود آب چشم من آندمکه بوستان وجودم نماند آب روانش
لطیفه ئیکه رود در بیان ناله ی خواجوبر آور از دل و در دم بآسمان برسانش