گنج

شمارهٔ ۱۲۶

۱۱ بیت
مردان این قدم را باید که سر نباشدمرغان این چمن را باید که پر نباشد
آن سر کشد درین کو کز خود برون نهد پیوان پا نهد درین ره کش بیم سر نباشد
در راه عشق نبود جز عشق رهنمائیزیرا که هیچ راهی بی راهبر نباشد
تیر بلای او را جز دل هدف نشایدتیغ جفای او را جز جان سپر نباشد
هر کو قدح ننوشد صافی درون نگرددوانکو نظر نبازد صاحب نظر نباشد
گر وصل پادشاهی حاصل کند گدائیبا دوست ملک عالم سهلست اگر نباشد
جز روی ویس رامین گل در چمن نبیندپیش عقیق شیرین قدر شکر نباشد
چون طرّه ی تو یارا دور از رخ تو ما راآمد شبی که آنرا هرگز سحر نباشد
از بنده زر چه خواهی ز آنرو که عاشقانرابیرون ز روی چون زر وجهی دگر نباشد
هر کان دهن ببیند از جان سخن نگویدوانکو کمر ببیند در بند زر نباشد
افتاده ئی چو خواجو بیچاره تر نخیزدو آشفته ئی ز زلفت آشفته تر نباشد