گنج

شمارهٔ ۲۳ - وله

۲۰ بیت
ای رهروان بادیه پیمای چرخ رارکن بساط مجلس اعلات مرحله
قدر ترا که دانه و دام از معالیستطاوس گلشن فلک افتاده در تله
خیاط چرخ ساخته از جرم ماه و مهردرّاعه جلال ترا گوی و انگله
تا خاک آستان ترا گشت مشتریبالا گرفت کار فلک زین معامله
از خوان بخشش تو جهان چارپهلو استباقی ز تنگ حوصلگی می کند زله
در بند آهنست کنون آنکه مدتیبر دست و پای بر که نهادند سلسله
گوئی ز صدمه ی نفس وی فرو نشستبر قصر لاجورد فلک شمع و مشعله
در نیمروز قافله سالار مصر راگوئی مگر بسر حد شامست قافله
دی بامداد کز طرف کاروان شرقبرخاست بانک جنبش زرّینه زنگله
چون از افق علامت صبح آشکار شدبرداشتم ز جور فلک شور و مشغله
همچون سپید مهره رعد از غریو منشد قبّه سحاب پر از بانک و غلغله
کای سرد مهر گرم در آخر بدین صفتافتادگان بی سر و پا را مکن یله
از قرص گرمت ار بمن افتد نواله ئیحقّا اگر کنم بدو عالم مقابله
جنگ آور فصاحت من با هزار جهدنانی بدست می نکند بی مجادله
چون تشنگان بادیه از فرط محنتمنی برگ بودنست و نه ترتیب راحله
سلطان چرخ گرم شد و تیغ بر کشیدگفت ای فسرده دل چه فروشست و ولوله
از کهکشان بپرس که بر خرمن قمریک جو ندید مشتری این مه ز سنبله
هم چاره آنک نوبتی از دست روزگارسوی جناب داور دوران بری گله
اعظم جلال دین که ز آسیب قهر اوبر هفت قلعه ی فلک افتاد زلزله
تا صبحدم ترنم بلبل بود بباغخالی مباد بزم تو یکدم ز بلبله