گنج

شمارهٔ ۲ - فی مذمة الفرس العضدیه

۴۹ بیت
افتخار جهان مظفر دینمعدن جود و منبع دانش
حسن بن العضد که از احسانمصطفی گشت و بنده حسّانش
کوکب زرنگار خور میخیستاوفتاده ز نعل یکرانش
شاه سیمین سریر زرین تاجخاک روب در شبستانش
قصر هفت آشکوی شش روزنغرفه ئی در فضای ایوانش
بنده را داد زرده ئی که بودسبز خنک سپهر حیرانش
میخ دستان سام بر دستشداغ بهرام گور بر رانش
سالها یادگار بهمن و توردر شب آخور کشیده ساسانش
پیر گشته پشنک بر پشتشکرده افراسیاب ترخانش
شب مولد اوان دعوت نوحروز پیری زمان طوفانش
کهترین کرّه چرمه ی سامشکمترین بچه خنک دستانش
مادیانی که رخش کرّه اوستپروریده بشیر پستانش
از کیومرث بازماند و کنونچرخ نسبت کند بپیرانش
نعل بندی که نعل او می بستکاوه آورد پتک و سندانش
وقت ابداع موسم زینشگاه ایجاد روز جولانش
گرد پیری نشسته بر پشتشکثرت سن شکسته دندانش
دیده تاریک گشته از نظرشسینه دل بر گرفته از جانش
همچو چنگی گسسته او تارشهمچو سقفی شکسته ارکانش
شده تاب از وجود معدومشرفته آب از سنان اسنانش
سوخته چوبهای اعضایشریخته برگهای اجفانش
از تداویر چرخ بگسستهرسن تا تار شریانش
گرد رانی چو دسته چنگشگردنی همچو نای انبانش
دهن سالخورده دشمن کامبا زمین گفته راز پنهانش
کرده گرگان طمع درو لیکنچرخ کرده نصیب کرمانش
شده زین هفت طارم شش درچار حد وجود ویرانش
هیچ سغریگر از پی کیمختنبرد بی طمع بدکانش
گرگ وحشی بوقت جوع الکلبنکشد لاشه در بیابانش
آیت کل من علیها فانگوئیا نازلست در شأنش
کس بغور جراحتش نرسدزانک نا ممکنست درمانش
بنده با ارتکاب این مرکبکه بدست آمدست آسانش
هر نفس طعنه ئیست از اینشهز زمان بذله ئیست از آنش
برو ای باد قاصدا و ببوسخاک درگاه آسمان مانش
پیش از انهای نفثة المصدوربرسان بندگی بدربانش
بر سر جمع عرضه دار و بگویحال این خسته ی پریشانش
که چنین مرکبی بنا می زدنبود بنده مرد میدانش
گر بود لایق جنیسبت خاصبفرست و ز بنده بستانش
شب پس خیمه باز می دارشروز پیش طلیعه میرانش
ور بهندوستان نظیرش نیستبفرست از برای سلطانش
نوکری را بگوی تا ببرداز برای سگان کهدانش
یا بخر بندگان اشارت کنتا بدارند بهر پالانش
با همه سن و سال بسیارشبا همه علّت فراوانش
جد اعلاش انک در بغدادپیشکش کرد بهر احسانش
عضد الدین که گلشن خضرایک سراچه ست در گلستانش
خواجه ئی را که تیر مستوفییک قلمزن بود ز دیوانش
زین دنیا و دین علی که فلکنکند سرکشی بدورانش
آصف ثانی انک باد بوددر نظر ملکت سلیمانش
منشی ایلخان که شاه سپهرنکشد سر ز خط فرمانش
باد بر رسم محمدت گویانفلک ازرقی ثنا خوانش
بنده ی سر نهاده بهرامشهندویزر خریده کیوانش