گنج

شمارهٔ ۱ - فی مدح الشیخ گرز الدین ابوالعباس رومی دامت دولته

۴۰ بیت
بنده دارد بارگی بس نامدار و معتبردر بزرگی داستان و در سرافرازی سمر
سیم بخشی تنگ چشم و سخت جانی سنگدلباد پائی گرم خیز و قلعه گیری تاج ور
قائم اللیلی که شب تا صبح باشد در قیامصائم الدهری که باشد بی نیاز از خواب و خور
گاه گیرد همچو ماری گرزه اندر غار جایگاه گردد همچو شیری شرزه اندر کوه و در
گاه سقائی کند چون مفلسان از بهر سیمگاه کناسی کند چون ناکسان بر بوی زر
همچو مرغ خانگی در زیر دارد بیضه لیکقاف تا فاقش بود مانند عنقا زیر پر
مدخلش در ملک شام و از تری او را مددمنزلش در بند و در تاریکی او را آبخور
او ز ملک روم و در موصل علم بفراختهلیک خیل زنگبار آورده بر خیلش حشر
قلعهٔ او گرده کوه و چشمهٔ او آب گیرسیر او در ترّ و خشک و او مسافر خشک و تر
هر کجا باشد گلی خاری پدید آید از اوهر کجا باشد سهی سروی ازو آید ببر
پیش هر کس برنخیزد از سر کبر و منیجز برای دلبران سروقد سیم بر
حدت او در دوار اما ز ادرارش فتورقوت او در ورم اما ز افلاجش خطر
غایت امکان اصل و علت ایجاد نسلموجب انتاج خلق و مادهٔ نشر بشر
زاهدان را پایمال و شاهدان را دستگیردوستان را پرده دار و دشمنان را پرده در
گاه همچون ماهیی کز قلزم اُفتد بر کنارگاه چون دیوی که از قرّابه آرندش به در
همچو کبکی کوهساری جسته بیرون از قفسهمچو سروی جویباری رسته در پایش خضر
چون درفش اژدها پیکر فرود آرد ز کوهبینیش چون اژدهائی خفته در زیر کمر
گه چو ملاحان ز کشتی بر فراز بادبانگه چو غوّاصان به دریا در شود بهر گُهر
بر در هر درگهی بر پای باشد چون علمدر پی هر حجره ئی بر کار باشد چون حجر
نیک شوخی سربزرگ اما قوی نفسی نفیسبس وجودی نازک اما سخت کوری بی بصر
ماهیی ماهی غلط گفتم که مرغی خایه دارهدهدی بر کنده پر نی نی عقابی تیز پر
گه بر افرازد علم از حدّ شهرستان لوطگه بسوی چاه بابل باشدش عزم سفر
گه بُود در بند قبچاقی بتان سروقدگه زند سر بر در مه پیکران کاشغر
شاهدانش یار غار و آشیانش پای غارمسکنش در بند و نوروزش همه شب تا سحر
از دو پیکر طالع و رأسش مقابل باذنبمنزلش کف الخضیب اما قرانش با قمر
راست چون طفلیست کاید از دهانش بوی شیرعورتش خوانم که در پرده ست و او فی الجمله نر
بادگیری زان صفت کس را نباشد بر گذارزابگیری همچنان کس را کجا باشد گذر
گه بگرید زار و سر بر زانوی حسرت نهدگه بر آرد سر که چون من کیست در عالم دگر
چون بجنبد نعره برخیزد ز گردون کالفرارچون بر آرد سر فغان از کوه آید کالحذر
افعیی با مهره نی نی گردنی با گرد راننامه ی سر مهر نی نی خامه ی ببریده سر
گر به چاهی درفتد در تیره شب عیبش مکنزانکه او کورست و شب تار و لب چاهش ممر
فاعل مفعول مطلق رفع و نصب اعراب اومصدری لازم ولیکن تعدیش بی حرف جر
عاملی جازم که هرگه کو شود ملحق بجمعجمله را از مبتدای فعل او باشد خبر
فتح او در ضمّ ولیکن کسر او در نفی فعلاو علم وانگاه در ترکیب شرطی معتبر
شعبه ی لین و بترکیت نگارین گشته حادزیرکش لیکن ز زیر افکنده او را ناگزر
زخمه ی او در دوگاه اما مقام او سه گاهچون و تر پیوسته بر ساز و چو سازی بی وتر
شیخ گرزالدین ابوالعباس رومی پیر نجدآن که در هر حلقه ذکرش می‌رود یعنی دگر
او کند درمان درد هر نگون‌بختی که هستدشمن جاه خدیور دین پناه دادگر
هر کرا سخت آید این معنی ز خواجو گو مرنجنظق عیسی را چرا منکر شود هر گاو و خر
خواستند از من که چیزی اندرین معنی بگوور کسی عیبی کند گو از سر این در گذر