شمارهٔ ۱۷ - وله
عزیزی کو مرا خواری نمودیچو در مسجد مسلمان با مجوسی
ز دنیا رفت و عین مصلحت بودچرا کز ماکیان ناید خروسی
کنون بر کهربا تا چند بارمبگاه گریه اشک سند روسی
که گر زد کرکس چرخش منقارچنان به کاید از کبکان مصوصی
ولی بنگر که هر ساعت چه گویدمرا دور سپهر آبنوسی
که ای سرمایه افسوس و تزویرچرا پیوسته در بند فسوسی
بگاه طمطراق و سرفرازیگهی چون رایت و گاهی چو کوسی
چو با گردون دونت در نگیردچرا سرمایه سازی چاپلوسی
بسلطانی جهانرا تا جهانستگهی زنگی نشیند گاه روسی
سگی جنگی تر از گرگان وحشیگرازی خرتر از گاوان طوسی
گرش پیر سپهر از پا در آردچرا بخت جوانرا دست بوسی
که گر با تاج کی چون کیقبادیوگر با کفش زرین همچو طوسی
ترا زین ترکتازی نیز روزینماید توسن گردون شموسی
ولیکن طرفه گفتند این مثل راکه مرگ خر بُود سگ را عروسی