شمارهٔ ۱۵ - وله
شبی ز درد شکم بیخبر بیفتادمچنانک جامه ی جان چاک می زدم ز الم
چو آفتاب بر آمد شدم بنزد طبیبکه بهر ریش درونم بیان کند مرهم
طبیب گفت که خود را بهر طریق که هستمجال ده به جناب خدایگان عجم
ز خوان او اگرت لقمهای بدست آیدبخور که نیست دوائی جز آن به درد شکم