شمارهٔ ۶۲ - فی مدح المولی الاعظم خلاصة العترة النبویه زبدة آل المصطفویه حمید الملة و الدین ادام الله برکة انفاسه الشریفه
الا ای لعبت قدسی بیار آن راح ریحانیکه با روح القدس ما را سماعی هست روحانی
سبک رطل گران در ده سبک روحان مجلس راکه از ساغر نباشد عیب اگر آید گران جانی
مرا گوئی که دعوت کن پری رویان علوی رامگر دیوی که آموزی سلیمان را پری خانی
سحر خیزان ازرق پوش خلوتخانه ی بالااز آب چشمم آموزند هر شب سبحه گردانی
چو لعل آفتاب از کان بر آید مردم چشممکند قوت روان چون ساغر از یاقوت رمانی
قتیل عشقرا حاصل چه مستوری چه سرمستیاسیر شوق را منزل چه معموری چه ویرانی
بگوشم می رسد هر دم ندای هاتف همتکه وقت آمد که از کونین روی دل بگردانی
بمهمانخانه ئی دل را ضیافت کن که در معنیبشهپر طائران جان کنند آنجا مگس رانی
چو با مرغان کرّوبی ترا هم آشیان بینمچرا سازی نشیمن در مقام نفس حیوانی
گر از گنجینه ی معنی بصیرت کرده ئی حاصلببین در کنج هر ویران هزاران گنج پنهانی
برون از ملک کونینست ملکتهای درویشیورای حکم یونانست حکمت های یونانی
بخون دل قناعت کن که دائم سرخ رو باشیکه از خون جگر سیراب شد لعل بدخشانی
تو آندم زندگی یابی که در پای سراندازانکنی چون شمع گردنکش بدست خود سر افشانی
گهی بیرون توانی برد گوی دولت از میدانکه رخش تیز تاز جان ز نه میدان برون رانی
اگر خواهی که طاوس ملایک را بدام آریمی فشان دانه ی دل برگذار دیو نفسانی
چو مرغ باغ توحیدی چرا هر دم کنی پروازاز آن گُلزار روحانی بدین گلزار جسمانی
بتنبیهات یزدانی نگردی ملتفت وانگهزره بیرون بری محمل بتخییلات شیطانی
خرد روح مجسم خواندت وز روی ماهیتجمالت را حجابی نیست الا نفس انسانی
چو می دانی که چون جان از هیولی داری استغناچرا محجوب می گردی بدین نفس هیولانی
حضور معنی بینی گر از صورت شوی غیاببقای سرمدی یابی گر از هستی شوی فانی
برو با درد دل در ساز و از درمان طمع بگسلکه درمانی بدرد خویش اگر در بند درمانی
چو سرمستان ز سر بگذر که سرّ عشق دریابیکه آن کز جان سخن گوید در آن حضرت بود جانی
قلم در حرف صورت کش که تا در مکتب معنیهمه اسرار غیبی را ز لوح دل فرو خوانی
مگر در خلوت باطن ز دل شمعی برافروزیوگر نی چون توانی بود در شبهای ظلمانی
کمال معرفت وقتی کنی حاصل که بشناسیاشارتهای شیطان از بشارتهای رحمانی
گهی چون ابر بتوانی که خیزی از سر عالمکه گرد عالم خاکی بآب دیده بنشانی
کسی لاف سلیمانی تواند زد که از همتبود نزدیک او باد هوا ملک سلیمانی
چو با زلف پری رویان دلت پیوندها دارداز آن خالی نگردد یک سر موی از پریشانی
چرا پیوسته با مردم کمان کین کنی بر زهکه نتوان برد چون ابروی خوبان دل بپیشانی
گر از مطموره ی ناسوت بیرون برده ئی هودجسر از معموره ی لاهوت بفرازی بآسانی
چو بی توقیع درویشان نشاید سلطنت کردنبدار الملک درویشی بر آور نام سلطانی
مقیم درگه دل باش و دامن بر جهان افشانکه دل را در جهان جان رسد لاف جهانبانی
تو در ره مانده ئی تنها و یاران رخت بربستهگر از خود نگذری دانم که از تن ها فرومانی
مرو بی قائدی در ره که با این دیده ی اعمیبسی خرسنگها بینی درین فرسنگ طولانی
اگر جان تو دارد انس با خاک در جانانفرو شوی از دل غم کش غبار انسی و جانی
ترا گر همچو اسکندر هوای آب حیوانستبتاریکی مرو زیرا که غرق آب حیوانی
چو از کنه خرد خواجو کسی واقف نمی گرددز دانائی بود هر کو نهد کردن بنادانی
غلام فقر شو تا همچو خاقانی دهد دستتکه در ملک سخندانی کنی دعوی خاقانی
بیا آزاد باش از خویش و چون سوسن زبان درکشکه از آزادگی نامش بر آمد سر و بستانی
دوا از صبر باید جست اگر همدرد ایوبیبباید ساخت با حرمان اگر در قید کرمانی
ز فرط کبریا گردد جنابت قبله ی عالماگر گردی مقیم آستان کعبه ی ثانی
محیط شرع را مرکز سپهر حلم را اخترزلال فضل را منبع اساس جود را بانی
حمید داد و دین محمود احمد خلق عیسی دمکه دارد اصطناع حیدری و زهد سلمانی
خدیو خطّه اسلام ابوالوقت آنک اوقاتشبود مصروف بر تشیید رایات مسلمانی
شه سادات شرق و غرب کز احسان چو بوالقاسمجهان عنصری را داده است القاب حسّانی
برند از خاک درگاهش مراتب صادر و واردخورند از خوان انعامش براتب قاصی و دانی
از آن کوه کمرکش را رسد لاف سرافرازیکه پیش حلم او بندد نطاق بنده فرمانی
نهد بر گوشه ی خوان کاسه های سبز گردونراچو باشد میزبان همتش را عزم مهمانی
ز ابر جودش ار فصلی بخواند در چمن بلبلبپوشد بوستان از سبزه کسوتهای بارانی
زهی رای تو شمع جمع شب خیزان کرّوبیضمیرت کاشف اسرار الهامات ربّانی
گشوده طبع وقادت نظر بر آبی و خاکیفکنده صدمه ی صیتت طنین در چرخ پنگانی
موشّح گشته از درس تو نسختهای ادریسیمنقّع بوده از لفظ تو رخصتهای نعمانی
ملایک در نماز آیند اگر برقع براندازیکواکب در سجود افتند اگر لب را بجنبانی
ترا طیفور بسطامی توان گفتن که دادندتشراب از جام سلطانی و نزل از باغ سبحانی
غبار درگهت اکسیر دین و دولتست آریاز آن خانان کنند از خاک کویت افسر خانی
قمر کو پیر روشن رای خلوتگاه گردونستبود در خانقاهت سالکی شب خیز و نورانی
اگر منشور دین خوانم تو شاه خطّه ی دینیور از ایمان سخن گویم تو مرغ باغ ایمانی
ترا در باب دانائی بلقمان چون کنم نسبتکه باشد لقمه ئی از خوان فضلت علم لقمانی
چو کلک داستان سازت بدستان نغمه پردازدنوا سازان بستانرا کند لال از خوش الحانی
اگر خود تیر گردونست بدخواهت یقین دانمکه گردد تیغ کوه از خون لعلش لعل پیکانی
بود مهر تو مقصود از سعادتهای برجیسیشود کین تو مفهوم از نحوستهای کیوانی
چو کلکم بر زبان می آرد از بحر کفت رمزیسفاین می شود پر رشته های درّ عمّانی
جهان کز تحت فرمان تو نتوان برون رفتنز سعد و نحس اجرامش رهائی ده که بتوانی
بگاه مدحتت گر دعوی معجز کنم شایدکه از موسی کسی بهتر نداند لفظ عمرانی
اگر طبعم ید بیضا نماید در سخن گوئیعجب نبود که می بینم ز نوک خامه ثعبانی
بمجلس گر بجز مدح تو حرفی بر زبان رانمچو شمع مجلسم شاید که سر تا پا بسوزانی
بدانش می کشم گوی زمین را در خم چوگانولی سرگشته می گردم ز دست چرخ چوگانی
چو صبحم گرچه هر روز از فلک یکقرص مرسومستمکن عیبم که آتش در جگر دارم ز بی نانی
ولیکن با وجود فاقه بر خوانم بود هر شببفرّ دولتت قرص از قمر و ز برّه بریانی
بفصل نوبهاران تا بر اطراف گلستانهاشود خندان گل سوری و گریان ابر نیسانی
ترا اقبال سرمد باد کز فیض کفت یابنددرختان چمن هر مهرگان برگ زمستانی