گنج

شمارهٔ ۵۵ - فی مدح الصاحب الاعظم فخر الدولة و الدین التبریزی و یذکر ابتهاجه بصحة الوزیر العادل غیاث الدین محمد

۲۳ بیت
چون سرخ گل بر آمد ازین سبز بوستانآفاق شد ز مرغ سحر خوان پر از فغان
خاتون نیمروز برون آمد از افقاز روی دلفروز بر افکند طیلسان
پیدا شد از افق علم خسرو ختاوز دیده گشت رایت شاه حبش نهان
من گشته از روان بری و جان ز تن ملولدل کرده از قدح سبک و سر ز می گران
رفتم بصف صفه نشینان شهر قدسدیدم جماعتی همه گویای بیزبان
مستنشق روایح بستانسرای خلدمستنطق بدایع سکّان لامکان
حرف وجود شسته ز لوح مکوناتخط عدم کشیده در آیات کن فکان
لاهوتی و سباسب ناسوت زیر پیناسوتی و مراکب لاهوت زیر ران
چون بحر در تموج و از موج بر کنارچون شمع در میانه و از جمع بر کران
منظور عین ناظر و ناظر همه نظرصورت همه معانی و معنی همه بیان
قائم بجوهر دل و دل خالی از عرضدر بیخودی یقین وز خود مانده در گمان
اورادشان ثنای وزیر جهان خدیوتسبیحشان دعای خدیو جهان ستان
دیدم در آن میانه بزرگی فرشته وشاقطاب را امام و امم را خدایگان
در بر ز اطلس فلک سیمگون لباسبر سر ز چتر زرکش خورشید سایبان
پرسیدم از خرد که چه قومند و حال چیستکاینان نهاده اند در این روضه آشیان
قطب فلک که دید روان گشته بر زمیننقش ملک که دید عیان گشته در جهان
این زمره ساکنان بهشتند یا ملکوین خطه تختگاه عراقست یا جنان
دل را که بود معتکف آستان شوقآمد ندای هاتف غیبی بگوش جان
کان خواجه فخر دولت و دینست کز علوشد پایمال همت او فرق فرقدان
کاورد بهر تهنیت صحّت وزیرروحانیان عالم جانرا بمیهمان
زین مژده بسکه سیم و زر افشاند در عراقامروز کس نمی دهد از مفلسی نشان
در دور آن بزرگ فلک قدر در جهانکس بی نوا نماند خصوصاً در اصفهان
شاه فلک که قیصر قصر زبرجدستبادش فتاده همچو کدائی بر آستان