گنج

شمارهٔ ۴۶ - فی مدح الامیر الاعظم الاعدل الاکرم جلال الحق و الدنیا و الدین مسعود شاه طاب الله ثراه

۳۶ بیت
ای که رضوانت فرستد روضه ی دارالسلامسبحه گردانان گردون کرده در صحنت مقام
در زوایای تو قطب آسمانرا اعتکافدر زمین بوس تو شاه اختران را احترام
سایر سیاره بر گرد حریمت در طوافهمچو زوّار حرم پیرامن بیت الحرام
شمسه ی زرکار محرابت خور گیتی فروزکاسه زنگار نقاشت سپهر سبز فام
خشت سیمین افکند بدر منیرت بر شرفناوه زرین کشد سلطان گردونت ببام
جز هوای صحن دلجوی تو ما یفنی الهمومجز نسیم باد جان بخش تو من یحیی العظام
عنبر هندی که در این بقعه کمتر خادمیستکار او بی نکهت انفاس سکّان تو خام
سقف مرفوع از تضرع پیش طاقت در رکوعبیت معمور از شرف نزد ستونت در قیام
پیر گردون شسته خاک آستانت هر سحرز آب چشم آتشین رویان زرکاری خیام
جامع مصرت نهم یا مصر جامع کز شرفقدسیان از بیت مقدس می فرستندت پیام
آنکه او را قیصر قصر زبر جد می نهندهست کمتر مشعل افروز رواقت شمس نام
چون مقامت شد حریم حضرت شیخ کبیرلاجرم چون کعبه گشتی قبله گاه خاص و عام
بفکند کیمخت شیر بیشه ی نیلوفریتا مگر پوشند از آن تیغ خطیبت را نیام
مشتری از غرفه نه پایه پیش منبرتدر گمان افتد که آیا این کدامست آن کدام
حجة الحق قدوة الاقطاب مولی الخافقینعمدة الاوتاد قطب السالکین کهف الانام
حبذا ای منزل میمون که هست از منزلتخاکروبان درت را نه فلک در اهتمام
چار رکنت چون دو هفته مه بسال میم و ذالشد باقبال شهنشاه فلک رفعت تمام
بهمن دارانشین و هرمز کسری نشانحاتم جمشید قدر و گیو گودرز انتقام
خسرو اعظم جلال داد و دین مسعود شاهانکه گردونش پرستارست و بهرامش غلام
نعل شبرنک فلک سیرش مه منجوق صبحپرچم رایات منصورش خم گیسوی شام
سدّه ایوان قدرس عقل ار اعلی الذریخاک بوس بارگاهش چرخ را اقصی المرام
ملک دین و دولت از تأثیر عدلش برقرارکار فتح و نصرت از پشتی تیغش با نظام
از یزک داران خیلش کمترین خنجر کشیشاه چرخ چنبری یعنی خور خاور خرام
در کلام اول ز قدر آیتش رانم سخنزانک باشد راستی را قد مقدم بر کلام
ای سرافرازی که پیش بحر دستت از حیاغرق گردد در عرق گاه گهر پاشی غمام
گرد این طاق زمرد بین بزر بنگاشتهکای سپرده منتهای سدره را قدرت بگام
سبز خنک توسن تند جهان پیمای چرخهیچ رایض را نگشت از سرکشی یک روز رام
گه بسر دستی رباید از سر کاوس تاجگه بسر مستی ستاند از کف جمشید جام
نمله ئی را از کف پیغمبری بخشد سریرپشه ئی را از سر گردنکشی سازد طعام
هر که معروفست در عالم بزهد و معرفتمست جام دور گردد گرچه باشد پیر جام
زنک یابد تیغ حکمش گر بود مهراج زنکشام گردد صبح عمرش گر بود سلطان شام
کی کمان چرخ پر دستان روئین تن کشدآنک پیچد پنجه اسکندر و بازوی سام
سر ز درویشان مگردان تا کنندت سرفرازکام مسکینان بر آور تا رسانندت بکام
هر که دل در تخت بندد کی شود ایمن ز داروانک رو در دانه آرد کی امان یابد ز دام
تا بود در بزم گردون ساغر زرین مهرچرخ سرکش باد مست ساغر مهرت مدام
بر سر کویت سلام از روضه ی دارالقراربر دل و دستت درود از ابر و دریا والسلام