گنج

شمارهٔ ۴۵ - فی مدح الصاحب الاعظم غیاث الدنیا و الدین محمد رشید

۶۴ بیت
دوش چون شاه حبش بیرون خرامید از حرمراستیرا همچو سرو از در درآمد دلبرم
مجمر و شمع و شراب آوردم و نقل و کبابگفتم امشب با سر زلفش بپایان آورم
هر زمان با خویش می گفتم که بعد از مدتیاین منم در صحبت جانان که جان می پرورم
بختم از خواب گران برجست و این بشنید و گفتگر بخوابش دیدمی هرگز نبودی باورم
شمع را دیدم که با مجمر زبان بیرون کشیدگفت کز خون جگر هر چند پر شد ساغرم
جام نوشین چون نهم بر دست پنداری جممور بتخت زر برآیم راست گوئی نوذرم
شام چون بر زرده ی زرین لگن گردم سوارقلب شب با تیغ گوهر آگین بر درم
سرکشی گردن فرازم لعبتی نوشین لبمکوکبی عالم فروزم شاهدی مه منظرم
گرچه در گیتی نمائی دم ز جام جم زنمهم درفش کاوه هم ضحاک افعی پیکرم
هر کرا بزمیست او را من چراغ مجلسمهر کجا جمعیست آنجا من گواه محضرم
همچو جدول خط شنگرفی کشم بر چهره لیکراستی را در سواد شب تو گوئی مسطرم
شهسواری آتشین تیغ و مرصع جوشنمنیزه داری سیمگون خفتان و زرین مغفرم
جام نوشین نوشم و ساغر نبینی بر کفمدلق شمعی پوشم و کسوت نیابی در برم
گر کسی زرینه منقار و زر افشان مخلبمشاهبازی تیز پرواز و درفشان شهپرم
همدم پروانه ام اما بصورت طوطیماز مگس دارم نژاد اما بمعنی شب پرم
گرم شد مجمر پس اندر دم جوابش داد و گفتکای دراز کشتنی تا کی دهی درد سرم
من بسوز سینه دامن گیر ماه نخشبممن بدود دل هوا خواه نگار بر برم
همنشین ماهرویان ختا و خلخمهمدم نسرین برای قندهار و کشمرم
پیکری گوهر نگارم و ز جواهر زینتملعبتی سیمین عذارم و زلآلی زبورم
بوستان نارم و گوئی ترنجی از زرمنافه ی تاتارم و گوئی که گوئی عنبرم
بزمگاه آتشین رویان عودی برقعمجلوه گاه نار پستانان مشگین چادرم
همدم روحم از آن روح مشام راجمدائر دیرم از آن پیوند روح قیصرم
طبّله عطار تاتارم نه چینی حقه امکوره ئی با کوره ی جانم نه زرین مجمرم
تا چه برجم زانک گاهی ثابتم گه منقلبتا چه درجم زانک هم پر لعل و هم پر گوهرم
گر جگر می سوزد از شیرینی شکّر مراخسروان را جان شیرین می فزاید شکّرم
هر نفس خورشید روئی را بود با من قرانلاجرم هر ساعتی در احتراقست اخترم
پایگاهم بین که هم زانوی سرداران شومدستگاهم بین که همدست بتان آذرم
زورق زرین مشکین بادبانم وانگهیدر محیط مجلس آتش گذاران لنگرم
عودی پرده سرایم زانکه هستم خوش نفسگرچه هرگز کس نمی گوید که من خنیاگرم
رود من پر ساز باشد گر بسوزد عود مننایم اندر چنگ باشد گر نباشد مزمرم
از که داری رنگ و مقراضت که راند اخر بگویزانک من باری ترا از خرقه پوشان نشمرم
گر ملمع باشدت دلق و مشمّع پیرهندر میان دلقت از زنّار نبود کافرم
نطع در بزم افکنی گوئی که میر مجلسمتیغ بر گردونه کشی گوئی که شاه خاورم
گر بود سرخاب فرزندت نه من روئین تنمور تو داری مجلس سامی نه من زال زرم
ناقصی معتّلی و آنگه لفیفی لازمستمن صحیحی در محل رفع و طیبت مصدرم
شمع گفت ای تیز مغز گرم سودای خموشمن مه سیمین سریر و شاه زرین افسرم
قبّه ی پیروزه گر خضرا بود من اخضرمزهره بربط زن ار زهرا بود من ازهرم
شامی شب خیز بزم افروز رومی طلعتمحور آتس روی عنبر موی مشکین معجرم
خضرم و همچون سکندر از سیاهی دم زنمور ببینی روشنم آئینه اسکندرم
هر که بیند نور من داند کی ناری آبیموانک چیند نور من گوید که ناری پر برم
بولهب خوانندم از بی مهری اما هر شبیدر صوامع اشک می بارم تو گوئی بوذرم
انوری باشد اگر روشن بدانی نسبتمعنصری باشد اگر نیکو ببینی جوهرم
از سنائی دم زنم در بیتم ار بحثی رودوز امامی بازگویم چون بمسجد ره برم
دیده ی پروانه چون در شام بر روم اوفتدجان بپایم در فشاند در زمان چون بنگرم
پیش روی شمس زرگر گر بمیرم دور نیستزانک زنبورست در اصل طبیعت مادرم
گاه در محرابها بر چهره بارم اشک گرمگاه در میخانه ها جام می نوشین خورم
قایم اللیلم ولی در شام باشد معبدمصایم الدهرم ولی مستغنی از خواب و خورم
گر نباشد خامشی و آتش زبانی ورد منبر نیاید سر بصدر صاحب دین پرورم
اختر برج معالی گوهر درج جلالآفتاب دین و دولت منبع جود و کرم
زبده دوران غیاث الدین کهف الخافقینانک گر گوید سزد کز هفت کشور برترم
آصف جمشد قدر و حاتم عیسی دممصاحب خسرونشان و خضرا فریدون فرم
من همان گردون جنابم کز علّو مرتبتتوتیای چشم هفت اختر بود خاک درم
در جهان دین و دولت از جهانداری شهمبر سریر ملک و ملت از سرافرازی سرم
از علّو قدر و رفعت آسمانی ثابتموز فروغ نور و رایت آفتابی انورم
سرفرازان بر سر سیاره تاجم می دهندلاجرم چون تاج بر گردن فرازان سرورم
گردم از مهرم زند گردون عجب نبود چو صبحزانکه در گیتی گشائی آفتابی دیگرم
صاحبا شاید که برگیری ز خاک ره مرازانک همچون مردم چشم خود اصلی گوهرم
من همان مرغم که چون پرواز کردم ز اشیانگشت خاک آستانت مدتی آبشخورم
آتش دل آبرویم برد و من در پیچ و تابچون رسن زین چنبری چرخ زمرّد چنبرم
دیده و لب خشک و تر دارم درین غم کز چه رویاز تر و خشک جهان نبود جز این خشک و ترم
خویشتن را بر رکابت بسته ام ور نی مراکی تو بر فتراک بندی زانک صید لاغرم
هفت جلد چرخ زیبد دفتر و دیوان منگر بود بیتی بمدحت بر کنار دفترم
هر کرا بینم بجز مدحت نرانم بر زبانهر کجا باشم بجز راه دعایت نسپرم
هر شبت معراج و هر روزت ز نو نوروز بادتا بمعراج مدیحت از کواکب بگذرم