گنج

شمارهٔ ۳۳ - فی مدح الصاحب الاعظم الاعدل الاکرم خواجه برهان الدین فتح الله

۴۵ بیت
ای رای جهانتاب ترا چرخ متابعوی حکم جهانگیر ترا دهر مطاوع
سیاره بتقبیل جنابت متعطّشچون قافله ی بادیه بر شرب مصانع
دینار ز بیم کف زر بخش تو صامتو اقبال ترا با رخ فرّخ شده تابع
یک دودکش از مطبخت این دیر مدوّریک شمسه ز ایوان تو این اختر لامع
برهان دول کهف بشر آصف ثانیروشن گهر اروع و دریا دل بارع
درگاه ترا خوانده فلک طارم عاشرمأوای ترا گفته ملک جنت تاسع
ارکان بلا را اثر لطف تو هادمو أعوان جفا را نظر قهر تو قامع
دریای کف دست گهرریز تو زاخربرهان سر تیغ زبان تیز تو قاطع
سجاده نشینان زوایای فلک رارخشنده زرای تو قنادیل صوامع
هرگه که قضا خطبه ی اقبال تو خواندهجذر اصم از فرط تشوّق شده سامع
هم قدر ترا کعبه مقامی ز مواقفهم بخت ترا سدره گیاهی ز مزارع
با شیر سپهر ابلق تند تو مجادلبا ترک فلک هندوی بام تو مصارع
ذات تو که مجموعه ی اقسام معالیستانواع کمالات هنر را شده جامع
خنگ مه و گلگون فلک پویه ی خورشیدبا داغ تو گردند برین سبز مراتع
افلاج مکارم که بود مزین و ممتداو را روش خامه ی منطیق تو نافع
آیات هنر را دل وافی تو کشّافرایات ظفر را کف کافی تو رافع
در بحر معانی ز بیان تو سفایندر باغ امانی ز بنان تو منابع
اموات عنا را دم جان بخش تو محییظلمات فنا را دل وهّاج تو دافع
با رای منیرت ز حیا چشمه ی شرقیهر شام رود در پس فیروزه براقع
شیری که بود مرتع خضراش چراگاهبر حاشیه ی بیشه ی احسان تو راتع
الفاظ تو دیباچه ی دیوان لطایفو افکار و گلدسته ی بستان بدایع
گردون سر افراز کهن سال زبردستبر خاک نشینان جنابت متواضع
احکام قضا گر نبود حکم تو باطلتدبیر قدر گر نبود رای تو ضایع
از ناصیه ات نور الهی شده لایحوز بارگهت مهر معالی شده طالع
سکّان سراپرده ی کحلی فلک رابر زمزمه ی صیت جلال تو مسامع
ایوان ترا غرفه ی بالا ز لواحقبستان ترا گلشن اعلی ز توابع
کلک دو زبان تو که کشّاف معانیستاوضاع قوانین کرم را شده واضع
ای در همه اوقات زمان ذکر تو جاریوی در همه اقطار جهان حمد تو شایع
آنی که نجوم از نظر طالع مسعودبر خاک سر کوی تو سازند مواقع
گر ابر بهاری کف دُرپاش تو بینددر دم ز حیا خون بچکاند ز مدامع
ور خصم تو چون شمع ز پروانه زند دمسر درفکند پیش تو با دیده ی دامع
خورشید که جمشید اقالیم سپهرستگشتست بدربانی ایوان تو قانع
آنجا که فروشند سعادات و شرف رابرجیس بود مشتری و ذات تو بایع
تیر ارچه کمانش نکشد چرخ بد اندیشهرگز نتواند که شود با تو منازع
گر چشم تغیر فکند طبع تو بر کوهگردون متمکن شود و کوه مسارع
شرعی بود احکام تو زانباب که بینمبیت الطرف طبع تو محدود بشارع
گشت آتش بیداد در ایام تو باردشد فتنه ی بیدار بدوران تو هاجع
یاجوج حوادث ز جهان گرد بر آردگر سدّ سدادت نشود حایل و مانع
چون اختر سعدت بشرف روی در آوردشد طالع منحوس بداندیش تو راجع
قاصر بود از خامه صورتگر طبعتنوک قلم چهره گشایان طبایع
گر زانک نسازم بمدیح تو سفینهجان چون برم از صدمه ی طوفان وقایع
تا خسرو این طارم نه روزن شش درزرّینه علم برکشد از مربع رابع
هندوی زمین روب در بارگهت بادپیری که بود حارس محروسه ی سابع
تا منقرض دور قمر شمس و قمر راپیرامن ایوان جلال تو مطالع
در راه مدیحت منم و قطع منازلزین به ز مطالع نرسد کس بمقاطع