گنج

شمارهٔ ۳۲ - فی مدح الصاحب الاعظم غیاث الدین محمد رشید بردالله مضجعه

۶۲ بیت
مررنا بجرعآء و النجم یلمعراینا محیا کبدر تبرقع
به وقتی که بودیم با کاروانیرخ آورده در راه و دل سوی مزمع
چو ما در رسیدیم در می فکندندستون خیام غوانی ز مرقع
در اقصای نجد و براری فتادهصدای ندای منادی ز مربع
حواری نهادند رو در عماریهمه هاجع و کرده آهنگ مهجع
برآمد خرامان تذروی ز گلشنچو طاووس شرقی برین سبز مرتع
جمالش منور خیالش مصوّرعنادش منوع ودادش ممتّع
به جعد زره گر همه شور و فتنهبه جزع سنان کش همه مکر و مخدع
مخالف به قول و به طلعت نگارینهمایون به فال و به عارض مبرقع
چو مه در بر افکنده دیبای چرخیچو خور بر سر افکنده پیروز مقنع
دو ناظر مناظر که اُنظُر الینادو لب در تبسُّم که منّا تمتع
ز لعلش بشارت که هین لا توقفز چشمش اشارت که هان لا توقّع
گمانم چنان بود کز چاه نخشببرآمد شب تیره ماه مقنع
زدم چنگ در وی که یا مهجتی قفبزد بانگ بر من که یا مدعی دع
چو مأیوس گشتم تو گفتی که بودممن خسته مصروع و آن عرصه مصرع
دواعی من سربه‌سر شد معطلمساعی من یک به یک شد مضیع
برفتند و من زار و مسکین بماندمجگر تشنه و گشته غایب ز مجرع
چو قاصد که محروم ماند ز مقصدچو طامع که مأیوس ماند ز مطمع
نشان پی کاروان بر گرفتمدل خسته مشعوف و خاطر موزّع
چو شمع فروزان شده دلق شمعیز خونابهٔ اشک گرمم مشمّع
فتادم ز رکب و مراکب مجردبماندم ز رحل و مراحل مقطع
شب و روز چون باد ره می‌بریدمنه خوف مضرّت نه امید منفع
پریشان و روحی من القلب احزنخروشان و قلبی من الروح افجع
کان اللیالی من الدهر اطولو عرض الفیافی من الارض اوسع
شبی بود قمرا و از مهر آن مهگسسته مرا عقد پروین ز مدمع
سپهر سیه روی کُحلی سلب رازاکلیل بر جبهه تاج مرصع
همه ره وحوش و همه کوه موحشهمه سو مخوف و همه دشت مفزع
نه دیار منزل پدید و نه موقفنه آثار منهج پدید و نه مکرع
من خسته عطشان و از تاب مهرمشده مردم دیده را دیده ملمع
سپیده چو بر سنگ زد طشت زرینسر طاس چرخ از سیاهی شد اقرع
خروش خروس سحرخوان بر آمدچو می شد غراب شب تیره ابقع
بخندید صبح مذهب حمایلبرین چرخ زن پیر نیلی مرقع
رسیدم به حیی چو بستان جنتهوایش مروّح صفایش منوع
صدای صفیر عنادل مکررنوای نفیر بلابل مسجع
خیام کواعب برا کناف بیداعظام صواحب بر اطراف مصنع
هجان مطایا بر ارحاء مرعیهریر اکالب در اقصای مسبع
بت خویش دیدم چو روح مجسمفروهشته زلف و در افکنده برقع
چو کبکی خرامنده بر گرد مشربچون سروی روان گشته بر طرف مشرع
چه موسی شدم واصل طور قربتشنیدم خطایی که نعلیک فاخلع
برش در نماز آمدم گرچه شرعابود پیش خور سجده امری مشنع
به صد لابه گفتم که دارم توقعکه گوید قبول توام لا تفجع
روم در پی عشق والعقل ینهیشوم تابع صبر و العشق یمنع
گرم سر فرود آری و دست گیریشوم خاکپای تو از راه مضرع
بگفتا کدامی تو گفتم گداییز درگاه مخدوم اعلی اروع
غیاث دول عمده ملک و ملتامیر کبیر جهانگیر اورع
در روم در بند او تا به قبچاقره هند آمِن از او تا به بردع
پناه ملوک آفتاب ممالکزهی سروران را جناب تو مضجع
به اسم و به فعل و به حرفی محمدبه رای و به قصد و به قدری مرفع
اسافل در ایام عدلت اعالیافاضل به دوران جاهت موقع
ملک عابد و بارگاه تو معبدفلک راکع و آستان تو مرکع
شموس ظفر را سنان تو مشرقبه دور هنر را بنان تو مطلع
منیرست خورشید و رای تو انوررفیعست گردون و قدر تو ارفع
قوی است پیل دمان و تو اقویشجاعست شیر ژیان و تو اشجع
ز نور ضمیر تو پیر فلک راشود دامن دلق کُحلی ملمع
تو آنی که سازی ز چرخ مدوربه زخم سر تیغ شکلی مربع
ز امرت هر آنکو تمرد نمایدبیابد ز مهر تو تقریع و مقمع
حدیث حسودت چه گویم که باشدسر مار افعی سزاوار مقرع
کسی کو بدانش بود بحر زاخرکند پیش تمساح تعظیم ضفدع
الا تا زمین آسمان راست مرکزچو دنیی دون کاخرت راست مزرع
حیاض ریاض ظفر را مبادابه جز چشمهٔ تیغ تیز تو منبع
مسخِر تو و جاه و رفعت مسخَرممتِتع تو و عمر و دولت ممتع
به تیغت سر خصم بادا بریدهکزین به نشاید رسیدن به مقطع