گنج

شمارهٔ ۲۸ - فی مدح صاحب الاعظم تاج الدولة و الدین العراقی و تهنیة بالزفاف

۸۱ بیت
چون نو عروس حجله ی سیمین زرنگاردر رخ کشید طره ی مشکین مشگبار
شد والی ولایت چین شهریار شامزد خیمه بر بلاد ختن شاه زنگبار
بستند بر افق ز شفق لاله گون تتقکردند دهر را ز غسق عنبری دثار
بیت العروس شش در پیروزه فرش رااز اطلس مرصّع شب ساختند ازار
چون تیره شب ستاره ی گل بر سپهر باغآمد گل ستاره ز باغ فلک ببار
کف الخضیب کرده نگارین بهشتیانوز روضه داده چون گل سوری بحجله بار
تیر شهاب گشته صف اهرمن شکافرمح سماک آمده شیر فلک شکار
دیدم ز شکل عقرب و پروین سپهر رابر دوش تاب طرّه و در گوش گوشوار
مه طلعتان پرده سرای زبرجدیاز رخ گشوده پرده ی گلریز سبزکار
چون چین جعد هندوی خورشید پیکرانمه را شب سیاه دل آورده در کنار
دست قضا نهاده ز بهر جمال و زیبز اکلیل تاج بر سر گردون گلعذار
بر کف گرفته چرخ طبقهای لاجوردپر دانه های درّ ثمین از پی نثار
کرده هلال موی میان خمیده زلفدر ساعد فلک ز زر جعفری سوار
در جلوگاه مشرقیان شمع شب فروزدر بزمگاه مغربیان جام خوشگوار
از مه بر آستان افق سیمگون لگنوز شب در آستین هوا نافه ی تتار
بر بام این بلند حصار کمانچه وشپر ساز کرده زهره نوائی هم از حصار
کاین روضه ی بهشت برینست یا نگاروین بوی مشک یا نفس باد نوبهار
در قلب شب شعاع جبلّی است یا چراغدر جام زر عقیق مذاب است یا عقار
یارب بنفشه زار سپهرست یا ارمو ایا نگارخانه ی چینست یا نگار
خاک بهشت عدن بکوثر مخمّرستیا بزمگه بجرعه ی مستان شادخوار
در بوستان خروش خروس صراحی استیا بانک مرغ زار بر اطراف مرغزار
و امشب که روزنامه دولت سواد اوستدارد نشانی از خط عنبر مثال یار
گوئی مگر شمامه ی عنبر بر آتشستیا در چمانه آتش می می زند شرار
کافلاک را دماغ معطّر شد از بخورو اجرام را مشام معنبر شد از بخار
ما را چه غم کنون که به خلوتسرای مااقبال میر مجلس و شادیست غمگسار
مجلس شکسته رونق بتخانه ی چگلمی آب برده از لب خوبان قندهار
زانها که جز بخواب نبینند خواب راجز بخت خواجه کیست درینوقت هوشیار
من غرق فکر گشته که امشب چه حالتستکاین نقشهای نادره می گردد آشکار
ناگه نگار لاله رخم در رسید و گفتکای شرمسار نطق تو بر شاخسار سار
ملک جهان گرفته بتیغ سخنوریوانگاه کرده از دو جهان عزلت اختیار
وقت حصول دخل و تو موقوف ارتفاعگاه صلای بذل و تو محبوس افتقار
امشب شب زفاف مه برج و سروریستمخدوم بنده پرور و دستور کامگار
فرخنده تاج دولت و دین آنکه چرخ رادرهم شکست رفعت او دست اقتدار
بهر نثار سدّه علیای آصفیعقدی گهر برآر ز طبع گهر نثار
بیرون فرست زاده ی جان را بتهنیتتا بر زمین عجز نهد روی اعتذار
بنواز نوبتی ز همایون که راستیچون بلبل چمن سزدش مدح خوان هزار
قولی بدین نوا و سرودی بدین ادانظمی بدین طریقه و شعری بدین شعار
کای شش جهت ز قلزم جود تو یک بخاروی نه فلک ز عرصه ی جاه تو یک غبار
ارکان کعبه ی حرمت سدره را مطافو اطراف موقف کرمت کعبه را مزار
قانون معدلت بشکوه تو مستقیمبنیاد مملکت بحفاظ تو استوار
عقل گره گشای ز ذهن تو مستفیدجام جهان نمای ز رای تو مستعار
ادرار گیر دست نو تا ابر در هواو اجری ستان طبع تو تا قطره در بحار
شاخ امید را زنوال تو بیخ و برگمنسوج فضل را ز ضمیر تو پود و تار
از مجلس کمال تو ناهید یک ندیموز موکب جلال تو خورشید یک سوار
رایت که هست مشرف دیوان کن فکانمجموع روزنامه ی امسال خوانده پار
چرخی اگر چنانک بود چرخ را ثباتبحری اگر چنانک بود بحر را قرار
هر روز شاه گنبد نیلوفری ز بامپیش تو بر زمین فتد از روی اضطرار
گیتی بتیغ بید در ایام عدل توبیخ خلاف برکند از طرف جویبار
از خیط شمس دیو سپید سپیده راچون بختیان نفاذ تو بر سر کند مهار
دست تو بحر را ندهد قطره ئی مجالحلم تو کوه را ننهد ذره ئی وقار
لطف تو گرنه نامیه را تقویت کندجعد بنفشه را نبود تاب انکسار
گر تندباد کین تو بر چرخ بگذرداز چشمه سار مهر بر آید درخت نار
ور بر چمن ز گلبن جودت وزد نسیمبر جای برگ گل ورق زر دمد ز خار
نرگس بود ز شوق لقای تو دیده ورسوسن شود ز حرص ثنایت سخن گزار
بحر فراخ دل بیسارت خورد یمینزیرا که از یمین تو حاصل کند یسار
چون خاک درگهت گهر تاج انجمستچون تاج سر بخسرو انجم فرومیار
دیوان من که روضه ی انوار مدح تستبر هفت هیکل فلکش زیبد افتخار
لیل و نهار من چو سواد و بیاض اوستخوانم ثنای ذات تو باللیل و النهار
کلک نحیف بین که بر ایتام خاطرمبا نالهای زیر کند گریه های زار
دل را بدار ضرب مدیحت برم ولینبود درست قلب مرا حبه ئی عیار
باشد میان شعر دو نیم از برای انکبر تیغ آبدار زبانم کند گذار
داند خضر که راحت روح سکندرستاشعار من که دارد از آب حیوة عار
شاید که ابن مقله بچشمش کند سوادهر چند پیش مردم تر دامنست خوار
گویم بروزگار جفائی که می برمدور از جناب درگهت از دست روزگار
زنهار کز سرم بکرم سابه برمگیرکایم بزیر سایه ی لطفت بزینهار
آزادی از تو هست بسی بنده را چو سرولیکن کجا بدست تهی بر دهد چنار
چون دوحه ئی بباغ مدیحت چو من نخواستتا کی روا بود که نه برگم بود نه بار
چشمم ز نوک کلک جواهر فشان تودارد دو درج گوهر ناسفته یادگار
بیمار فاقه گشتم و هیچم طبیب نیستآخر بکن دوای من خسته نزار
گر رنج خویش عرضه کنم بر تو زان مرنجکامروز جز تو نیست طبیبی در این دیار
چون نرگس از تو زان بودم چشم سیم و زرکافتاده ام ز جام سخای تو در خمار
ابکار فکرتم بنگر در ره امیدبنشسته بر دریچه ی خاطر بانتظار
پوشیده رخ ببرقع شبگون چو آفتابزان رو که گشته اند زرای تو شرمسار
بر چشم در نثار کنم جایشان از آنکهستند همچو دانه لولوی آبدار
سودانگر که جیب قصب را کنند چاکدر آرزوی مدح تو روزی هزار بار
آری ز بحر چون نتوانند شد برونناید قصبچه ی قلمی شان بهیچ کار
تا بر فلک بود شه سیاره را مسیرتا بر مدر کند فلک تیزرو مدار
پیراهن سرور ز دست فلک مدروز دامن نشاط و طرب دست بر مدار
بادا بجنب قدر تو کونین مختصرو افلاک بر مراد دلت کرده اختصار
تا باشد از شمار برون جنبش سپهرچون جنبش سپهر بقای تو بی شمار
زین اجتماع شمس و قمر یافته شرفزین اتصال دولت و دین جسته اعتبار