گنج

شمارهٔ ۲۷ - فی الموعظه

۳۰ بیت
نوشته اند مقیمان قبه ی زنگاربلاژورد برین نه کتابه زرکار
که ای نمونه ی نقش نگارخانه ی کنمکن صحیفه دل را سواد نقش و نگار
توئی یگانه شش منظر و سه روح و دو کونمشو فسانه ی این هفت گوی و نه مضمار
بیا و دامن همت بدست نفس مدهبرونگین سلیمان به اهرمن مسپار
برین طبقچه ی چرخی و قرص گرم ملرزوزین سراچه خاکی امید مهر مدار
وفا مجوی ز گیتی که بی کشیدن تیغگهر ز کیسه خارا نمی دهد کهسار
ز هفت منظر زنگار خورد آینه گونمهل که آینه ی دل بگیردت زنگار
مباش غرّه بدین پنج روز نقد حیاتکه عمر بر سر پایست و چرخ بر سر کار
مپیچ بر خود و از خط مرو بهیچ رهیکه بر سر تو قلم رفته است چون طومار
گرت در آتش سوزان برند ساخته باشکه تا درست نهندت چو زر زروی عیار
زبان سوسن آزاد از آن دراز آمدکه همچو بلبل بیدل نمی کند گفتار
چو در مششدر این کعبتین شش سوئیبریز مهره و آزاد شو ز پنج و چهار
مجاوران زوایای عالم ملکوتندا دهند ترا بالعشی و الابکار
که تا برون نروی زین مضیق جسمانیچگونه بار دهندت بصدر صفه ی یار
چو آفتاب گرت میل ارتفاع بودبرآی بر شرف بام این کبود حصار
گذشت کوکبه ی عمر همچو سیارهتو نیز بگذار از این هفت کوکب سیار
گرت بمهره فریبد زمانه چون افعیبدین فسون مشو ایمن ز مهره بازی مار
سپهر کاین همه می گردد از برای دو قرصچو نیک در نگری هندوئیست آینه دار
ترا چو سرو بآزادگی بر آید نامچو نرگس ار ننهی چشم بر زر و دینار
خیال گنج زراهت چنان برون بردستکه نیستت خبر از اژدهای مردمخوار
از آن شمار زرت کس نمی تواند کردکه در شمار نیاری حساب روز شمار
چه سود بر سر نرگس کلاه زرحقهکه هست روز و شب از بهر شش درم بیمار
نه مرد پنجه ی چرخی که در زبردستیبراستی نبود بیدمرد دست چنار
نسیم صبح سعادت بخون دل یابیبحکم انک ز خونست اصل مشک تتار
من بچشم حقارت نظر بمردم از انکز خوار کردن مردم شوند مردم خوار
کمال قدرت حق بین که می کند تحریربرین صحیفه سواد و بیاض لیل و نهار
دگر از این فلک سالخورده بیهده گردبگرد مرکز خاکی طمع مدار مدار
بحکم اوست که مرغان خوش نوای چمنبرآورند ز سرو سهی خروش هزار
وگرنه جستن مرغی ز برگ شاخچه ئیخیال باشد در چار گوشه گلزار
رسید باد بهاران و بوی گل خواجودریغ عمر که بگذشت همچو باد بهار