گنج

شمارهٔ ۲۲ - فی مدح الصاحب السعید بهاء الدولة و الدین الیزدی طاب ثراه و یصف القلم

۴۸ بیت
قمری قاری نگر بگرفته در منقار قیربی تکلم در کلام و بی ترنم در صفیر
مرغ جمشیدست و چونجمشید بازرین سلبمار ضحاکست و چون ضحاک بر سیمین سریر
مرغ خوانندش چو باشد زر جهانی را نوامار گویندش چو آید زو جهانی در نفیر
همچو ذوالقرنین بر ظلمت زده زرین علموانگه از سرچشمه ی آب حیوتش ناگزیر
چشمه ی خضرش زبان و کرم ایوبش بدناشک یعقوبش لعاب و لحن داودش صریر
مشربش زنگبار و آشیانش در ختنسیر او بر دشت سیم و غوص او در بحر قیر
گرچه خط عنبرینش می دهد گرد عذارراست چون طفلیست کاید از دهانش بوی شیر
فرش قالی بافد اما هر دمش گوید خردکاین قصب را بین کشیده نقش ششتر بر حریر
مارمشک افشان ز مور عنبری صورت نمایمور مشک آسا ز مار حمیری صورت پذیر
از شب خورشید زا چون صبح صادق در طلوعبر سپهر شب نما چون نجم ثاقب در مسیر
لجه دریای قیر از جزر و مدش پر بخاردامن صحاری سیم از خط و خالش پر عبیر
از بخار او معطر قصر سلطان دماغوز عبیر او معنبر جیب سکّان ضمیر
مار بیمارست وحی ناطقش داند حکیمپخته خوارش می نهند و خامه اش خواند دبیر
گرنه مجروحست خون از وی چرا گرد دروانورنه رنجورست رنگش از چه باشد چون زریر
عقل کل ذوالنون مصری گویدش وین دور نیستزانک دانش را مشارست و معانی را مشیر
لیلة القدرش بود تسبیح در روز براتیولج اللیلش بود اوراد در شبهای تیر
گر ندیدی ماهی ذوالنون و دریای محیطراستی ماهیت او بین و انگشت وزیر
سر نهد بر خط حکمش آفتاب شرق و غربزان سبب شد آفتاب شرق و غربش دستگیر
اختر برج نظام الملک طوسی کهف ملکآنک او را کمترین لالا بود بدر منیر
آصف ثانی بهاء الحق و الدین کز علوباشد از خاک درش گردی سپهر مستدیر
آب تیغش گوهر تأئید را بحر محیطنوک کلکش کشته اومید را ابر مطیر
طاق کسری در ازای بارگاهش منکسرقصر قیصر با وجود طاق ایوانش قصیر
اصطناع بحر و کان از ابر دستش مستعارارتفاع آسمان از آستانش مستعیر
گر وزد بر عرصه محشر سموم هیبتشدل بسوزد آتش سوزنده را بر زمهریر
آسمان منحنی را سایه ئی بر سر فکنزانکه همچون عقل دراکت جهاندیدست و پیر
بنده چون از انوری خاطرت گوید سخنآب گردد از حیای آتش طبعش اثیر
ور دمد بر آتش دوزح نسیم رافتشآب گردد از حیای آتش طبعش اثیر
ور دمد بر آتش دوزخ نسیم رافتشخنده بر گلدسته جنت زند نار سعیر
ای کف دریا نوالت آزرا نعم الکفیلوی دل دانش پناهت عقل را نعم النصیر
قرة العین سپهری کافتابش می نهندچشم عالم بین ز گرد نعل گلگونت ضریر
درفتد از صدمت کین تو تیغ از چنگ مهربشکند از صولت قهرت قلم در دست تیر
گر ز طبع خصم دم سرد تو گردون دم زندبفسرد سرچشمه ی جوشان خور در ماه تیر
چرخ برگرد درت می گردد از بهر دو قرصهمچو بر خاک سر کوی جوانمردان فقیر
هر چه از جمع ایادی تو در عقد آورندهفت کشور باشد از معشار آن عشر عشیر
شمس اگر دادی مرا در سعدی طالع مددلاف خاقانی زدی طبع رشیدم با ظهیر
با وجود آنک بیشم از کمال عنصریسر بفرزندی نهد در باب دانائی مجیر
در ازل گوئی چو هر کس را نصیبی داده اندزخم پیکان آمد این دلخسته را از چرخ پیر
در مدیحت چون کمان نطق بر گردون کشمآفتاب تیغ زن را بر فلک دوزم بتیر
مشتری داند که در بازار دانش پروریبا شعار شعر من شعری نیرزد یک شعیر
یکنظر با من کن ای چو نعقل کل صاحبنظروز نظر مفکن مرا ای همچو دولت بینظیر
حضرت دستور و شعرم کشته آب از شرم آنکنقد من قلبست و روز روشن و ناقد بصیر
تا بود پیروز بر لشکر کش مهراج زنکقیصر قصر فلک با تیغ تیز مستنیر
هر کجا نهضت کنی از نصرت و فتحی دگربخت پیروزت مبشّر باد و اقبالت بشیر
روز میمون تو فرخ باد و فالت روز بهبخت فیروزت مبشر باد و اقبالت بشیر
بر خواقیم فلک طبع قضا حکمت مطاعبر تقادیر زمان رای قدر قدرت قدیر
سدّه بوس بارگاهت هم وضیع و هم شریفخاکروب آستانت هم صغیر و هم کبیر
مطربت ناهید و چون ناهید در مجلس هزارخاطرت خورشید و چونخورشید در عالم خطیر
روز عمرت بی زوال و ملک و دولت مستدامدوستان در اوج تعظیم و بداندیشان حقیر