گنج

شمارهٔ ۱۹ - فی الموعظه

۱۱۳ بیت
همه را گُل بدست و ما را خارهمه را بهره گنج و ما را مار
همه در نوش غرق و ما در نیشهمه جا گُل ببار و ما را خار
بار ما شیشه و گریوه بلندخر ما لنگ و راه ناهموار
بار در پیش و ما قرین فراقباده در جام و ما اسیر خمار
قلب ما گر شکسته است رواستکه روان میرود در این بازار
هم دم ماست آنکه همدم ماستهمچو مزمار همدم مزمار
چند خوانیم روزنامه دهراز سواد و بیاض لیل و نهار
تا به کی نزد رنجهای فلکمژه پر چین کنیم چون مسمار
روز آن شد که تار تار کنیمکسوت شبروانه شب تار
خیز تا صبحدم بر افرازیمعلم از برج این کبود حصار
شاه سیاره را در اندازیمبیرق از بام گنبد دوّار
تا کی از گردش شهور و سنینتا کی از جنبش خزان و بهار
ترک این کعبتین شش سو کنخیز و آزاد شو ز پنج و چهار
تا تو چون نقطه در میان باشینتوانی برون شد از پرگار
کام دل در کنار خود ننهیتا نگیری از این میانه کنار
ملک و دینار کی خرد بجویهر که دم زد ز مالک دینار
راه راه تو و تو دور از راهکار کار تو و تو دور از کار
تو همانی که باغ فطرت راثمر سرّ تست بر اشجار
سوسن و سرو اگر چه آزادندبغلامیت می کنند اقرار
مالکان ممالک ملکوتخازنان حزاین اطوار
بیسار تو می خورند یمینبیمین تو می دهند یسار
ظاهرست این سخن که ملک وجودبوجود تو دارد استظهار
گر ندانی بهای گوهر خویشبرو از مشتری کن استفسار
حیف نبود که چون تو سرداریطلبد کهنه کفشی از بُندار
هر که از پا فتاده و سر بنهادنبود حاجتش بپای افزار
نوش کن در مجالس ارواحگوش کن در سُرادق انوار
قدحی بی وسیلت ساقیسُخنی بی قرینه گفتار
در کف رود سار مجلس دلمزمری بین مجرّد از او تار
یار هم ناظرست و هم منظورکعبه گه زائرست و گاه مزار
گوش کن نامش از شمال و جنوبنوش کن جامش از یمین و یسار
عالمی خواه خارج از ارکانخلوتی جوی خالی از اغیار
در مقامی که قایمند اوتاددر حریمی که محرمند ابرار
حاضرانند غایب از محضرذاکرانند فارغ از تذکار
چون کنی عزم خوابگاه عدمآنگه از خواب خوش شوی بیدار
هر که نوشید نوش جانش بادمی امسال را ز ساغر پار
می پرستی که مستیش ازلیستتا ابد کس نه بینندش هشیار
راه ادریس کی رود ابلیسبوی گلزار کی دهد گلزار
شبلئی باید اندرین بیشهادهمی باید اندرین مضمار
هر دم از جام درکشد پیریهمچو احمد شراب نوش گوار
در مستان عشق زن که زدندحلقه کعبه بر در خمّار
غوطه خور در محیط استغناخیمه زن در جهان استغفار
تا نهنگی شوی محیط آشامتا پلنگی شوی جهان او بار
در طریقت حجاب راه توانداسب رهوار و لؤلؤ شهوار
دل بدنیا مده که نتوان داشتچشم بیمار پرسی از بیمار
مهر گو در درون تیره متابابر گو بر زمین شوره مبار
بر سرگشته کی نهند افسربر خر مرده کی کنند افسار
دانه در مزرع جلال افشانغوره در دیده خیال افشار
قاف تا قاف را قلم درکشکاف و نون را چو صفر هیچ شمار
رو بدیوار عشق کن که خردآفتابیست بر سر دیوار
بی پر و بال در حدیقه عشقجعفر وقتی ار شوی طیار
عقل در راه عشق دیناریستنیکبخت آنکه باشدش دینار
در ره مهرش آنکه ثابت نیستهمچو سیاره کی شود سیار
نام در راه عاشقی ننگستبگذر از نام و ننگ را بگذار
راه عشقش بپای عقل سپهرجان شیرین بدست عشق سپار
چون تو اینکار می کنی خواجودیگرانرا چه می کنی انکار
سنگ بر گودکان نباید زدهر که را آبگینه باشد بار
تشنه محرور را کند سیرابمرده بیمار را دهد تیمار
چند گوئی حدیث بی فرجامچند پوئی طریق ناهنجار
چون بپایان نمی رسد قصّهبس کن ابرام و در شکن طومار
وگرت هست نکته ئی دیگرفرصتست این زمان نهفته مدار
هر که بسیار باشدش غصّهقصّه بسیار باشدش ناچار
نبود با حواریانش کارهرکه را عیسیست کارگزار
ناخدائی که با خدا باشدبود ایمن ز بار و دریا بار
برو ای یار اگر خرد دارییار او شو که او ندارد یار
تو کم از بلبلی که شب تا روزسبق عشق می کنی تکرار
چند نوبت شنیده ام که نبودبی سماع تو دوری از ادوار
صبح خیزان بمیل مهر کشندسُرمه در دیده اولی الابصار
خیز و بنگر که بلبلان سحرمی سرایند پرده ی اسرار
نوعروسان حجله خانه قدسمی گشایند برقع از رخسار
یار دیدار می نماید لیکدیده ئی نیست در خور دیدار
گر تو در دیر عابد صمدیراهب دیر گو صنم پندار
آن زمان دیر کعبه تو شودکه نبینی بجز خدا دیار
با تو زنّار می کند تسبیحوز تو تسبیح می شود زنّار
هرچه بینی ز دیده ی خود بینگرت اندک نماید ار بسیار
که بنقش و نگار غرّه شویگر تصور کنی بنقش و نگار
روشی هست اهل معنی راعاری از سیر و خالی از رفتار
روح را پایمال نفس مکنخوک را در درون کعبه میار
ظلم باشد که بر خر عیسینیشتر امتحان کند بیطار
تا تو در بند جسم و جان باشینبری ره بصدر صفه ی بار
منزلت چون مقام معلومستدامن یار گیر و ترک دیار
توشه ی هستی از جهان برگیرپرده هستی از میان بردار
هرکه در بند بار گیر بودنرسد هرگزش بمنزل بار
وانکه در بند روم گشت اسیرنهند مهد انس در بلغار
دلت از دور چرخ آینه گونهمچو آئینه می خورد زنگار
ساز راهی که راست نیست مسازتخم آنچت بکار نیست مکار
غم دنیا مخور که خوار شویزانک غم خوار گردد از غمخوار
حیف باشد سفینه در غرقابناخدا بی زر و خدا بیزار
همه رنجیده و تو رنجه شدههمه آزرده و تو در آزار
هر که را سر ز دست رفت چه غماگرش دزد می برد دستار
برخی بیدلان صاحبدلشادی مفلسان دولتیار
فقر مرغیست در نشیمن غیبدو جهانرا گرفته در منقار
عشق ملکیست در جهان قدمسپهش عقل و جان سپهسالار
قول عشّاق نشنود عاقلدار حلاج کی خرد نجّار
عشق مهرست و عقل سایه عشقننهد مهر سایه را مقدار
تا نباشد ظهور پرتو مهرنتوان کرد سایه را اظهار
مژه گر خار دیده تو شوددیده پر کن ز خار و دیده مخار
هر کراهست برگ گل چیدنچاره ئی نیست جز تحمل خار
چند چون ابر آب خود ریزیدر تمنای اجری و ادرار
غم گندم مخور که حیف بودبار بر جان و غلّه در انبار
تکیه بر خاک از آن توان کردنکه طریقش تواضعست و وقار
گر نشان مخالفت نبودنبود باد را ز خاک غبار
بید چون بر کشید تیغ خلافلاجرم گشت زیر دست چنار
چند گوئی بیان ظلمت و نورچند جوئی نشان انّی و نار
ما و من را مجال هیچ مدهلاولن را بیا و هیچ اِنگار
حرف را تا نیاوردی در فعلنتوان شد ز اسم بر خوردار
بگذر از اسم و فعل و حرف مگوینفی کن جمله را و اسم بر آر
کوس وحدت بزن که در ره عشقتخت منصور می زنند از دار
در یاران غار زن هر چندجای قطمیر نیست جز در غار
غم شادی چه می خوری خوش باشزانک هم شادیت شود غمخوار
خنک آن ساده دل که نشناسدقطره از بحر و گوهر از کهسار
گاو کوهی بهر طریق که هستایمنست از خراس و از عصار
در چنین ورطه با چنین شرطهکشتی ما کجا رسد بکنار
هر خطائی که آمد از خواجوبعنایت بپوش ای ستّار