گنج

شمارهٔ ۱۸ - فی مدح الصاحب السعید رکن الدین عمید الملک طاب ثراه

۴۳ بیت
بوقت خنده ز لعل تو جان فرو ریزدبگاه جلوه ز سروت روان فرو ریزد
چو جعد شانه کنی صد هزار دل بینیکزان دو سلسله دلستان فرو ریزد
وگر گره ز شکنج نقوله بگشائیچو باد عنبرت از ضمیران فرو ریزد
بیاد لعل تو هر لحظه خون ز مژگانمچو دانه گهر از ریسمان فرو ریزد
دلم چو آتش روی تو در خیال آردز چشمم آب روان ناگهان فرو ریزد
بسا سرشک عقیقین که با دل پر خونز شوق لعل لبت چشم کان فرو ریزد
پر از جواهر رازست حُقه ی دل منوگر سرش بگشایم روان فرو ریزد
خیال روی تو گر در دل چمن گذردز چشم نرگس او ارغوان فرو ریزد
دل پر آتش و چشم پر آب ما را بینکه نار بر دمد و ناردان فرو ریزد
گهر ز دیده ی من دم بدم فرو باردبسان آب که از ناودان فرو ریزد
چه دیده است ازین نکته مردم چشممکه ارغوان بسر زعفران فرو ریزد
بهار عمر من از تندباد هجر بریختچو برگ گل که ز باد خزان فرو ریزد
پر از عقیق شود دُرج چشم من هر دمولی چه سود که هم در زمان فرو ریزد
دل شکسته ی چون آبگینه ام جامیستکه دم بدم می جوشیده زان فرو ریزد
چو پسته نمکین را بخنده بگشائینباتت از لب شکّر فشان فرو ریزد
چو دُرج لعل تو طبعم بسا که دُرّ خوشاببمدح صاحب صاحبقران فرو ریزد
سکندری که خضر چون ازو سخن راندروانش آب حیوة از دهان فرو ریزد
سزد که چون عقود لآلی شب تاببفرق آصف عرش آستان فرو ریزد
مه سپهر هنر رکن داد و دین که به تیرجواهر از کمر توامان فرو ریزد
ز هیبتش ورق آسمان در آب اُفتدچو برگ سبز که در بوستان فرو ریزد
بوقت آنکه قلم در انامل اندازدهزار گنج روان از بنان فرو ریزد
گهی که ساقی حزمش کند هوای صبوحمی یقین بدهان گمان فرو ریزد
چو آفتاب به تیغ جهان گشا هر صبحگهر ز منطقه آسمان فرو ریزد
صبا بیاد گلستان خاطرش هر روزبسا که گل بسر گلستان فرو ریزد
جواهری که شد از کان کن فکان حاصلعواطفش بسر جسم و جان فرو ریزد
ذخایری که ز دریا و کان شود واصلایادیش بکف انس و جان فرو ریزد
ز ماه قبه ی قدرش بریزد ابره چرخکه روشنست که از مه کتان فرو ریزد
زهی محیط عطائی که ابر عاطفتتگهر بدامن کون و مکان فرو ریزد
اگر بقهر تو در خرمن قمر نگریچو کاه گردد و از کهکشان فرو ریزد
وگر ز گوهر خصت سخن کند شمشیرچو کلک خون سیاه از زبان فرو ریزد
همای سدره نشین چون تو شست بگشائیز سهم بال و پر از آشیان فرو ریزد
چو خامه تو بتیغ زبان جهان گیردسرشک رشک ز چشم سنان فرو ریزد
ز تاب آتش قهر تو مغز شیر سپهرشود گداخته وز استخوان فرو ریزد
هزار جرعه خونابه از شفق هر شامسیاستت بدل قیروان فرو ریزد
ز منطق تو عطارد بسا که رشته دُرّبقصر شش در نه نردبان فرو ریزد
چو بحر صبع تو بر اوج چرخ موج زندگهر بفرق مه و فرقدان فرو ریزد
گر از سپاه تو یک پیلتن بر آرد دستز سهم پنجه شیر ژیان فرو ریزد
ورق بدور تو گر خامه بیندش که دو روستسیاهیش بهمه خان و مان فرو ریزد
بگاه مدح تو طوطی طبع من در دمبسا شکر که بصحن جهان فرو ریزد
سفینه ئی که ببحر سخن روانه کنمچو باد گوهرش از بادبان فرو ریزد
چو دسته بند گل مدحتت شود رضوانبسا که گل بریاص جنان فرو ریزد
همیشه تا شه خنجر کش فلک هر صبحز تیغ خون بسر اختران فرو ریزد
ز خصم سر سبکت باد خون چنان جاریکه سیل از سر کوه کران فرو ریزد