گنج

شمارهٔ ۱۴ - فی شکوی الزمان و أهله

۲۵ بیت
تا چه دیوند که خاتم ز سلیمان طلبندیا چه گبرند که آزار مسلمان طلبند
خلق دیوانه و از محنت دیوان در بندوین عجبتر که ز دیوان زر دیوان طلبند
آسیائی که فتادست و ندارد آبیدخل آن جمله بچوب از بن دندان طلبند
هر کجا سوخته ئی بی سر و سامان یابندوجه سیم سره زان بی سر و سامان طلبند
خون رُهبان که شود کشته ز رهبان خواهندراه رهبان که بود مرده ز رُهبان طلبند
بستان از سر میدان سر مردان جویندبخدنک از بن پیکان سر نیکان طلبند
همچو دو نان بدو نان صاحب بیسیمانندوجه یک نان نه و ایشان بسنان نان طلبند
خوک شکلند و حدیث از خر عیسی راننددیو طبعند و همه ملک سلیمان طلبند
تا در آفاق زنند آتش بیداد به تیغآتش از چشمه ی خورشید درخشان طلبند
در چنین فصل که بی برگ بود شاخ درختاز درختان چمن برگ زمستان طلبند
این زمان مایه ی دریاچه بود کاین جویندپس از این حاصلی از کان چه بود کان طلبند
سکه ئی زان زر امروز که دیدست درستکاین جماعت بچنین حیله و دستان طلبند
قیمت دل نشناسند و زهر قصابیدل پر خون و جگر پاره ی بریان طلبند
هر دکانی که بیابند دو کان پندارندوز هران خانه که بینند زر خان طلبند
همچو شیطان همه در غارت ایمان کوشندلیک این مان بترست از همه کایمان طلبند
دیت خون نریمان ز کریمان خواهندحاصل ملکت ساسان ز خراسان طلبند
آن سیاوش که قتلش بجوانی کردندخونش از طایفه امروز ز پیران طلبند
تاختن بر سر بیژن ز پی زال برندوانگه از زال زرسام نریمان طلبند
خبر یوسف گمگشته ز گرگان پرسندصبر ایوب بلا دیده ز کرمان طلبند
تا کلاه از سر سلطان فلک بربایندهر زمان راه برین بر شده ایوان طلبند
از پی آنک نتاج بره و بز گیرندکاخ بهرام و ره خانه ی کیوان طلبند
دخل هر ماهه ی انجم ز طبایع خواهندخرج هر روزه ی اجرام زارکان طلبند
شهر و ایشان بمثل چون خر و ویران و بغضبهر یکی گنجی ازین منزل ویران طلبند
مردم گرسنه دلتنک شد از بی نانیگرده خور بزر از گنبد گردان طلبند
خواجگان روی بخواجو نتوانند نمودمگر آن دم که ز لطفش در و مرجان طلبند