گنج

شمارهٔ ۲۰ - یمدح الشیخ العالم قدوة الاوتاد و الاقطاب سیف الحق و الدین الباخرزی قدس الله روحه

۴۵ بیت
دوش چون سیمرغ زرّین کوه بر قاف آشیانآمدند از هر طرف مرغان شبخوان در فغان
شیشه ی شفّاف گشت از دوده ی ظلمت سیاهو اتش نشّاف شد در شیشه ی شامی نهان
بسکه موج قیرگون برخاست از دریای قارقیر فام آمد جهان از قیروان تا قیروان
عنبر خادم سر صندوق جوهر برگشادتا مرصّع کرد گردون لاژوردی پرنیان
مصریان از نیل بگذشتند و از اقصای شامگشت پیدا سایه چتر شه هندوستان
شب که شاهان حبش مهراج زنگش می نهندبر فراز ادهم افکند از غسق بر گستوان
منطقی گشت آتش خورشید و شد سطح هوااز دل پرتاب این گردون گردان پر دخان
بدر شامی کو چراغ بزمگاه کبریاستاز رخ رخشنده روشن کرده بزم اختران
داده گل رویان نرگس چشم علوی را شفقدردنوشان افق را باده ی چون ارغوان
من بخوناب جگر بر چهره می کردم سوادهرچه آن درباب خون دیده ام می شد روان
خاره سایان غمم را چون گران می شد رکابباد پایان سرشکم را سبک می شد عنان
گه چو ماهی می شدم مستغرق دریای دلگاه چون مه می نهادم روی در صحرای جان
مهد انس از چار طاق عنصر آوردم برونوز فراز هفت خرگه برکشیدم سایبان
چرخ اطلس را بخون دل بشستم آستینقطب گردونرا بمژگان نقش بستم آستان
چون نمی دیدم مکانی در خور تمکین خویشاز مکان بگذشتم و کردم وطن در لامکان
گلشنی دیدم همه پر گل ولیکن بی ذبولبلبلان در وی همه گویا ولیکن بی زبان
عرصه ئی از چار حدّ طبع و ارکان برکنارخطه ئی از شهر بند چرخ و انجم بر کران
قائلان آن شبستان همچو طوطی در سخنطائران آن گلستان همچو عنقا بی نشان
بی تکلّم یک بیک با اهل معنی در حدیثبی تلفّظ جمله با اهل معانی در بیان
فصلشان بی انفصال و وصلشان بی اجتماعبعدشان بی ارتداد و قربشان بی اقتران
خاطرم گاهی نظر می باخت با رخسار اینفکرتم گاهی فرس می تاخت در مضمار آن
گفتم آیا این جماعت را که باشد مقتداعقل مرشد گفت مقصود وجود انس و جان
گوهر درج ولایت قبله ی روی زمیناختر برج هدایت زبده ی دور زمان
سیف دین الحق و الدنیا امام الخافقینشمع جمع اولیا سرّاله المستعان
در حدیث ارخوانده ئی السیف محّاالذنوباز پی محو گنه نام بزرگ او بخوان
آنکه پای منبرش بودی فلک را بوسه جایوانک رای انورش بودی ملکرا ترجمان
شد سپهر از خاکروب معبد او سر فرازو اختران از همت عالی او صاحبقران
از تفاخر نعل اسبش پاره ی کف الخضیبوز شرف نعلین او اکلیل فرق فرقدان
خوانده روح قدسی او را موسی عیسی نفسگفته عقل علوی او را عیسی موسی بیان
آسمان با آستانش پیش عقل دوربینبوده هم چندان مسافت کز زمین تا آسمان
مدحت او شیر گیران سپهری را شرابهمّت او گوسفندان سماوی را شبان
در حقیقت ره نشینان درش سلطان نشیندر طریقت بی نشانان درش سلطان نشان
قدر او از رایت رفعت سپهری بر سپهرصدر او در عالم معنی جهانی در جهان
گوشه ی سجاده ی او ملک و ملت را پناهو التفات خاطر او دین و دولت را ضمان
پیر گردون خادم درگاه او را طفل راهشاخ طوبی باغبانش را گیاه بوستان
کمترین مولای او صد یزدجرد و کیقبادکمترین لالای او صد هرمز و نوشیروان
بی وجود طاعتش مستوجب خواری عزیزبی ولای حضرتش مستغرق طغیان طغان
بنده رای گدایان درش چیپور ورایخانه روب ساکنان کوی از فغفور وخان
جسته سلطانان ز فتح آباد او فتح و ظفریافته شاهان ز حرز نام او امن و امان
میزبان جنتش را بوده از فرط جلالکاسه های سبز زر کار فلک بر روی خوان
گشته طاوسان قدسی در وثاقش جلوه گرکرده شهبازان عرشی بر رواقش آشیان
عقد دستارش شکسته رونق تاج قبادمسندش یکسو نهاده نام تخت اردوان
تا زدم بر چرخ اخضر سایبان مهر اوشد دل دانش فروزم با عطارد توأمان
تا نبیند گنبد شش طاق را کس بی هوابی هوای او مبادا حاصل کس جز هوان
صیت خواجو باد همچون نام او آفاق گیرزانک در قلب سخن چون سیف شد رطب اللسان