گنج

شمارهٔ ۱۳ - یشکو دهره

۳۷ بیت
کار من آشفته گشت از روزگارباد چون من روزگار آشفته کار
من چنین رنجور از رنجم بتردرد تنهائی و هجر و انتظار
همچو موئی گشته ام در تاب و تبهمچو زیری گشته ام زار و نزار
مردم چشمم بصبح اختر فشانچشم خونبارم به شب اختر شمار
چون دوایم نار و آب نار شدشد دلم پر نار و اشکم آب نار
گرچه زانسانم که بادم می بردکی برد بادم بسوی آن دیار
هست بیرون از شمارم درد دلوین شب تنهائیم روز شمار
همچو خاک افتاده ام بر رهگذرهمچو آتش مرده ام زین رهگذار
رنج خاطر همچنان دور از شمابرقرار خویش و در دم بیقرار
زیر پهلویم همه جولان مورگرد بالینم همه دوران مار
اوفتاده در میان خاک سردست شسته از وجود خاکسار
کسوت عمر مرا بدریده بودجامه ی جان مرا بگسسته تار
آه سردم چیره در تبهای گرمروز عمرم تیره چون شبهای تار
از رفیقان کس نبینم بر یمینوز شفیقان کس نیابم بر یسار
هیچکس دستم نگیرد جز طبیبکو کند گه گه ببالینم گذار
در گلستان هیچ مرغی نیست کوبر من مسکین بموید جز هزار
بر سر از نازک دلان مهربانابر را بینم که باشد اشکبار
زین همه درمان وفاتم سودمندزین همه دارو مماتم سازگار
ای مسیحا آخرم بادی بدموی خضر از ظلمتم آبی بیار
شد زمام اختیار از دست منبختیار آنکس که دارد اختیار
نیست در همیان چو رویم هیچ زرنیست در آفاق چون من هیچ زار
باد الوندم نسیم بوستانواب رود آور شراب خوشگوار
خانه چشمم پر از خون جگرزین دو لالای سیاه سوگوار
بخت من در خواب و هر شب تا بروزچشم بیدارم شده کوکب نثار
از ضعیفی رفته خواجو از میانوز ملامت کرده خلق از وی کنار
تا بغربت در نمانی ای پسربر غریبان رحمت آور زینهار
کانچه با من کرد دور آسمانو آنچه من دیدم ز جور روزگار
گر بمانم با تو خوانم یک بیکور نمانم این بماند یادگار
خاک آذربایجان آذربجاندر زند ای دوستان الاعتبار
خطّه ی تبریز جز تب خیز نیستالحذارای نیکبختان الحذار
خاک کرمان جبّذا آن گلستانواب ماهان خرمّا آن جویبار
سنگ او پیروزه است و خاک زردشت او خلدست و صحرا لاله زار
نیش او نوش و هوایش معتدلراغ او باغ و خزانش نوبهار
منزل شهزادگان نامورمسکن آزادگان نامدار
بانی او اردشیر بابکانوالی او یزدجرد شهریار
تختگاه خسروان کامرانبارگاه سروران کامکار
یا رب آن خاک و هوا را تا بحشرز آتش و آب هوان محروس دار