شمارهٔ ۹۸
چو ترک مهوشم از خواب مست برخیزدخروش و ناله ز اهل نشست برخیزد
خیال باده ی صافی ز سر برون کردنکجا ز دست من می پرست برخیزد
چنین که شمع سر افشاند و از قدم ننشستگمان مبر که کسی را ز دست برخیزد
گهی که شست گشاید هزار نعره زهنگار صف شکنم را ز شست برخیزد
معینست که آنماه پیکر از سر مهرکنون که عهد مودت شکست برخیزد
شبی دراز بسا ناله ی دل مجروحکزان دو زلف دلاویز پست برخیزد
کسی که خاک شود در لحد پس از صد سالببوی آن سر زلف چو شست برخیزد
زرشک آنک تو با هر که هست بنشینیروان من ز سر هر چه هست برخیزد
چو چشم مست تو خواجو بحشر یاد کندز خوابگاه عدم نیمه مست برخیزد