شمارهٔ ۹۰
بی گلبن وصلت بگلستان نتوان بودبی شمع جمالت بشبستان نتوان بود
ای یار عزیز ار نبود طلعت یوسفبا مملکت مصر بزندان نتوان بود
در ظلمت اگر صحبت خضرت ندهد دستموقوف لب چشمه ی حیوان نتوان بود
دریاب که سیلاب سرشکم بشد از سرپیوسته چنین غرقه ی طوفان نتوان بود
بی رایحه ی زلف تو در فصل بهاراناز باد هوا خادم ریحان نتوان بود
ور در سر آن زلف پریشان رودم دلاز بهر دل خسته پریشان نتوان بود
خاموش نشاید شدن از ناله ی شبگیرزیرا که کم از مرغ خوش الحان نتوان بود
صوفی اگر از می نشکیبد چه توان کردبا ساغر می منکر مستان نتوان بود
تا خرقه بخون دل پیمانه نشوئیبا پیر مغان بر سر پیمان نتوان بود
خواجو چه نشینی که گر ایوب صبوریچندین همه در محنت کرمان نتوان بود
رو ساز سفر ساز که از آرزوی گنجبی برگ درین منزل ویران نتوان بود