گنج

شمارهٔ ۷۴

۸ بیت
بیا که بی سر زلفت مرا بسر نشودخیالت از سر پر شور من بدر نشود
اگر بدیده موری فرو روم صد بارمعینست که آن مور را خبر نشود
چو چرخم از سر کویت درین دیار افکندگمان مبر که خروشم بچرخ برنشود
ز بسکه سنگ زنم بی رخ تو بر سینهدل شکسته من چون شکسته تر نشود
ملامتم مکن ای پارسا که از رخ خوبکسی نظر نکند کز پی نظر نشود
ز عشق سیمبران هر که رنگ رخسارهبسان زر نکند کار او چو زر نشود
کسی که در قلم آرد حدیث شکّر دوستعجب گرش ز حلاوت قلم شکر نشود
چنین که غرقه ی بحر خرد شدی خواجوچگونه ز آب سخن دفتر تو تر نشود