شمارهٔ ۴۱
تُرک من ترک من بیسر و پا کرد و برفتجگرم را هدف تیر بلا کرد و برفت
چون سر زلف پریشان من سودائی راداد بر باد و فروهشت و رها کرد و برفت
خلعت وصل چو بر قامت من راست ندیدبر تنم پیرهن صبر قبا کرد و برفت
عهد میکرد که از کوی عنایت نرودعاقبت قصد دل خستهٔ ما کرد و برفت
هدهد ما دگر امروز نه بر جای خود استباز گوئی مگر آهنگ سبا کرد و برفت
ما نه آنیم که از کوی وفایش برویمگرچه آن تُرکِ ختا ترک وفا کرد و برفت
چون مرا دید که بگداختم از آتش مهرهمچو ماه نوَم انگشتنما کرد و برفت
میزدم در طلبش داو تمامی لیکنمهرهٔ مهر برافشاند و دغا کرد و برفت
آن ختائیبچه چون از برِ خواجو برمیدهمچو آهوی ختن عزم ختا کرد و برفت