شمارهٔ ۴۰
غرّه ی ماه جز آن عارض شهر آرا نیستشاخ شمشاد چو آن قامت سرو آسا نیست
روح بخشست نسیم نفس باد بهارلیک چون نکهت انفاس تو روح افزا نیست
باغ و صحرا اگر از روضه ی رضوان بابیستبی تو ما را هوس باغ و سر صحرا نیست
در چمن سرو سرافراز که کارش بالاستسرفرازست ولی چون تو سهی بالا نیست
گرچه دانم که تو داری دل ریشم یارابا تو چون فاش بگویم که مرا یارا نیست
بر وجودم بخیال سر زلف سیهتنیست موئی که درو حلقه ئی از سودا نیست
امشب از دست مده وقت و ز فردا بگذرکه شب تیره ی سودا زده را فردا نیست
چند گوئی که ز گیسوی بتان دست بدارکه ترا قصه درازست و مرا پروا نیست
مدتی شد که ز دل نام و نشان نشنیدمزانک عمریست کزو نام و نشان پیدا نیست
زشت خوئی نپسندند ز ارباب جمالکانک زیباست ازو عادت بد زیبا نیست
تا شدی حلقه بگوش لب لعلش خواجوکیست کو لؤلؤی الفاظ ترا لالا نیست